دکتر سيدجواد طباطبايي در نيمه هاي دهه هفتاد از دانشگاه اخراج شد و از آن پس جز چند سخنراني و چاپ کتاب هايش در دوره خاتمي، فرصت نيافت که به دانشگاه بازگردد. با شروع بازنشسته کردن بعضي از اساتيد و اعمال شرايط جديد بر دانشگاه ها، چندان چشم اندازي وجود نداشت اما به همت دانشجويان انجمن علمي علوم سياسي دانشگاه تهران، قرار است طباطبايي طي جلساتي، درسگفتارهايي درباره انديشه سياسي هگل و با عنوان فرعي جامعه مدني و دولت از نظر هگل ارائه دهد. دکتر طباطبايي با تاکيد بر اينکه منابع فارسي ما درباره هگل همچنان فقير و فرسوده اند و تحول مفاهيم فلسفه اروپايي را در عرصه فارسي زبان شاهد نيستيم، قصد خود را از بيان اين درسگفتارها، ارائه تحول مفاهيم هگلي دانست. جلسه اول، مقدماتي بود درباره جامعه مدني و دولت هگل. قرار است از جلسات بعد اين مفاهيم عميق تر و بسط يافته تر طرح شوند؛ اگر جلسات ديگري در پيش باشد زيرا مخالفت هايي با برگزاري اين درسگفتارها وجود دارد. هر چند که دکتر طباطبايي، اين درسگفتارها را در حوزه نظر ارائه مي دهد نه در حوزه عمل. اميد است با برگزاري جلسات هگل، فقر مدعي در اين حوزه غني شود.
بحث جامعه مدني و دولت، بحث اصلي انديشه سياسي مدرن است. هر چند چنين بحثي در حوزه عمل نيز اهميت دارد اما من آن را در حوزه نظر طرح مي کنم. هگل نخستين فيلسوفي است که تمايزي بين جامعه مدني و دولت قائل مي شود. البته مفهوم جامعه مدني را هگل ابداع نکرده است بلکه پيش از او در اسکاتلند، متفکري چون آدام اسميت، براي اول بار civil society را ابداع مي کند. ابداع شدن جامعه مدني، مستلزم تحولاتي بود هم در حوزه تاريخ و هم در حوزه انديشه. هگل مي گويد جامعه مدني يک واقعيت جديد است. به عبارتي واقعيت مدرنيته است. البته معتقد است که در اروپاي قبل از قرن 18، بيشتر دانش هاي علوم انساني در داخل فلسفه واقع شده بود و به تدريج برخي از آنها از فلسفه جدا شدند.
يکي از آنها، انديشه سياسي بود. در واقع از قرن 16، با حضور ماکياولي و نويسندگان فلورانسي، استقلال قاره سياست (امر سياسي) اعلام شد. برخي مي گويند بين کشف قاره هاي جديد (از جمله امريکا) و قاره هاي حوزه دانش، سنخيتي وجود دارد. بدين ترتيب طبق گفته ماکياولي، سياست امري جدا از ديگر مباني نظري است، سرزميني جدا. دومين دانش جديدي که از فلسفه منفک شد، اقتصاد سياسي است. چيزي که امروزه به آن اقتصاد مي گوييم به معناي آن در آن زمان ربطي ندارد. براي توضيح بيشتر بايد نگاهي به پيشتر انداخت. يکي از سه بخش حکمت عملي که به ارسطو منسوب است، حوزه مناسبات اجتماعي است که مبتني بر واحد خانواده است و به آن مي گويند؛ «تدبير منزل». يعني اينکه مرد (يا سرپرست) خانواده به چه ترتيبي خانه خود را اداره کند. يونانيان در اين رابطه مطالبي نوشتند که بعدها به قرون وسطي و جهان اسلام نيز تسري پيدا کرد. اقتصاد سياسي مي خواست خود را به عنوان دانشي مستقل تبيين کند، ترکيبي از دو واژه political يعني سياست مدن و economic به معناي تدبير منزل که کل آن به معناي توليد ثروت است.
در اسکاتلند به تدريج نظريه پردازاني پيدا شدند که اين توليد و توزيع ثروت را به منزله حوزه يي مستقل طرح کردند که نخستين و مهمترين آنها آدام اسميت است. همزمان با او در انگلستان جريان سياسي ديگري آغاز شده بود که هابز، لاک و هيوم بنيانگذاران آن بودند. آنها درباره
civil society بحث مي کردند. لاک آن را به معناي حوزه دولت به کار مي برد يعني جايي که قدرت، توليد و توزيع مي شد. با تحول مفاهيم به تدريج به جاي civil، پوليتيکال به کار رفت. شخصي به نام فريگسون طي 80 - 1870 کتابي نوشت درباره تاريخ جامعه مدني و در استقلال آن از جامعه سياسي به کارش برد. او نشان داد حوزه يي وجود دارد که در بيرون و در مقابل دولت است. افراد در اين حوزه خصوصي قرار دارند و آن را مدني ناميد. هگل در جواني ترجمه آلماني اين کتاب را خواند و دريافت در مقابل دولت يعني مناسبات قدرت، جامعه مدني قرار دارد. از نظر او اين مفهوم، مفهومي گره ايست، مفهومي است کارساز براي تدوين انديشه سياسي. تا زمان هگل نوعي از انديشه تدوين شده بود که اين موضوع را نمي توانست درون مباحث نظري خودش دخيل کند. اما انديشه سياسي و ميراث آن پيش از هگل چه بود؟ تا پايان قرون وسطي يعني تا قرن 14 ميلادي، انديشه سياسي قديم، از افلاطون و ارسطو آغاز شده بود که بعدها به جهان مسيحيت و جهان اسلام منتقل شد. مسيحيت هزار سال بر مبناي افلاطون و ارسطو فکر مي کرد. در واقع مباحث يوناني را با مباني وحي آميخته بود يعني الهيات سياسي. با ورود ماکياولي، مهمترين نقد اساسي را بر اين سنت انديشه سياسي صورت داد و تحولي ايجاد کرد که برخي به آن موج انديشه تجدد مي گويند. به نظر لئواشتراوس سه موج سنت دوره قديم را از بين برد؛ ماکياولي، روسو و نيچه. مساله مهم عبارت بود از قدرت. «شهريار» و «گفتارها» مساله اصلي مناسبات قدرت است. ماکياولي در «شهريار» مي گويد که چگونه مي شود قدرت را کسب کرد و آن را نگه داشت و چگونه ميدان جديد مغناطيسي را ايجاد مي کند. از نظر او سياست را بايد از ديانت جدا کرد. زيرا اينها مناسبات متفاوتي دارند. سياست از حوزه جديدي صحبت مي کند که با ابزارهاي ديني قابل توصيف نيست. بايد توجه کرد که چند سده پيش از ماکياولي اتفاقاتي رخ داده بود که در کشور ما ناشناخته است و مفاهيم، تحول پيدا کردند. گسل هايي در داخل مفاهيم ايجاد شده بود که امروزه کار انديشه سياسي توضيح آنها است. نکته ديگر واژه government است. حکومت و دولت معناي متفاوت از هم دارند. واژه حکومت، معناي قديمي تر از دولت دارد وقتي در سنت خود ما مي گوييم «و اذا حکمتت» به معناي داوري در حوزه خصوصي بود. در زبان هاي اروپايي gubernan به معناي کف نفس است يعني انسان بر اعمال و هوا و هوس هاي خودش حکومت کند. يعني خودش، خودش را کنترل کند و خود را با حکام مطابقت دهد. پس حکومت در حوزه اخلاق و اخلاف فردي عمل مي کرد. بعدها در قرون وسطي چيزهايي شبيه «سياست نامه» نوشتند به عبارتي نوشته هايي چون mirror of princes يعني آينه شاهان. هدف نويسندگان انديشه سياسي اين بود که آينه يي به دست شاهان بدهند تا بتوانند هوا و هواس هاي شاهانه را مهار کنند. حکومت بدين معنا بود. با حضور ماکياولي، سياست و اخلاق از هم جدا شدند. حوزه فردي شد اخلاق و حوزه عمومي شد سياست. البته چند قرن طول کشيد تا اين تحول صورت گرفت. واژه government در تمايزش با دولت و در معنايي جديد به کار رفت. ماکياولي، قدرت را در استقلال آن طرح کرد. بدين ترتيب، ماکياولي جمع بندي آن تحول را تبيين کرد؛ قدرت، يک حوزه متفاوت و مستقلي است که مستلزم تدوين انديشه سياسي است و علوم ديگر يا شاخه هاي نظري ديگر نمي توانند ذي مدخل در اين بحث باشند. وقتي فردي، قدرت را کسب کرد بايد جاي خود را بي هيچ ملاحظات قدرت حفظ کند. حوزه سياست، حوزه مصالح عمومي است. در مناسبات قدرت، مساله اين نيست که چه چيز براي فرد مفيد است بلکه مصالح عمومي مهم است. مصالح عمومي در انديشه يوناني نيز مطرح بود. اما کار ماکياولي، يعني حوزه مصالح عمومي در قلمروي سياست متفاوت است. مصالح جمهور مردم در يک چارچوب متفاوت است. بعدها با تشکيل دولت هاي ملي، مصالح عمومي به منافع ملي تبديل شد. پس انديشه سياسي جديد، سياست را از اخلاق جدا کرد. در عمل، اين حوزه ايجاد شده بود که نظريه پردازي متفکران، آن را تثبيت کرد. بازگشت به گذشته امکان پذير نبود. پس اصطلاح جديد state ابداع شد.
اين تحول در انديشه سياسي تازه هگل ادامه يافت. با هابز و لاک در حوزه هاي ديگر هم تکميل شد و نظريه هاي حقوق طبيعي پيش آمد تا توضيح دهند که مناسبات اجتماعي قدرت، از کجا ناشي شده است. براي اينکه منشاء پيدايش آن را توضيح دهد، بحث قرارداد پيش آمد. انسان در وضع طبيعي بود و چون در عمل به خاطر تحولات اين وضع نمي توانست ادامه يابد «قرارداد» ابداع شد.
از نظر ارسطو، دولت امري طبيعي بود و اين مساله به مسيحيت منتقل شد. بدين صورت که تمام قدرت ها از خدا ناشي مي شد و آن را طبيعي مي دانستند. نقد انديشه سياسي قديم بر همين موضع طبيعي بودن وضع انسان صورت گرفت. با تحولات، انسان از وضع طبيعي بيرون آمد بعدها مارکس، انسان را موجود ابزار سازنده دانست. پس دولت را هم مي سازد و همه چيز بر طبق قرارداد ساخته مي شود. جهان قديم با روشنگري در حال زوال بود و چيزي از سنت باقي نگذاشته بود. دولت هاي ملي ساخته انسان تثبيت شده بود. هگل با مجموعه اين ميراث آشنا بود اما به دنبال اين بود که ميان قديم و جديد، راه سومي بيابد. امروزه حتي در اروپا عده يي به کليسا و سنت اعتقاد دارند که قدرت از خدا ناشي مي شود و کليسا متولي آن است. اما در زمان هگل اين انديشه قوي تر بود. هگل در مقابل اين نظريات متشدد، راه حل ديگري مي خواست تا مباني قديم را (که حتي در دوره جديد، اساسي به حساب مي آيند) با انديشه سياسي جديد ترکيب کند. اما چرا هگل به دنبال چنين رويکردي بود؟ هگل بدين نتيجه رسيده بود که برخي از اصول انديشه سياسي جديد داراي تالي هاي فاسدي بودند؛ مدرنيته در حال آمدن است، بايد در اصول آن چون و چرا کرد. يکي نظريه حقوق طبيعي بود. طبق اين نظريه قصد من توضيح مناسبات قدرت است که در کجا ايجاد شد و دولت به چه ترتيب تشکيل شد. به عبارتي من در حوزه حقوق عمومي صحبت مي کنم. اما کاري که من انجام مي دهم عبارت از وارد کردن به اين مناسبات است. پيش از آنکه اثرات اين حرف ها در تاريخ و سياست ظاهر شود. هگل پي برده بود که اشکال اساسي وجود دارد. وارد کردن مفاهيم حقوق خصوصي در حوزه عمومي (سياست) از طرفي موجه نيست و از طرفي ديگر، تالي هاي فاسدي دارد که در حوزه عمومي ديده مي شود. چرا؟ چون وقتي قرارداد مي بنديم، اگر نفع من تامين نشود، اين قرارداد قابل فسخ است. اگر چنين باشد، اين قرارداد حرکت از وضع طبيعي به وضع اجتماعي است. اگر برخلاف گفته ارسطو، دولت امري طبيعي نباشد، آنگاه هر جا که بخواهيم قرارداد را به هم مي زنيم، از نظر هگل، فکر جديد مبتني بر اصالت فرد است و حقوق، ناشي از اراده افراد است و مناسبات اجتماعي را متعين مي کند. پس آن فرد مي تواند بي نهايت اراده خود را اعمال کند. اگر مبنايي در بيرون از فرد وجود نداشته باشد، خطرناک است.چنانچه اراده آزاد افراد اصيل مستقل را اصالت بدهيم، اتفاقي است که در انقلاب فرانسه رخ مي دهد. چون بحث اصالت فرد مطرح است. بعد از نوسانات زياد متوجه شد که دوران جديد يعني تجدد امري است غيرقابل تقليد. بازگشت به گذشته امکان پذير نيست. تاريخ به ما دستور پيشرفت مي دهد. ولي قبول تجدد، مستلزم اين نيست که به تمام تالي هاي فاسد آن تن دهيم. تجدد مستلزم نظريه يي جديد است.اگر نظريه هاي انقلابات جديد را بپذيريم نظم نو، انباشته از بدعت است. واژه بديع با بدعت همراه است. پس درون نظام هاي پيشين، کلمه انقلاب جايي ندارد. انقلاب عکس مفهوم جديد را مي دهد. کلمه revolution، واژه يي است که در نجوم استفاده مي شد. يعني حرکت ستاره از جاي اصلي خود و بازگشت آن به جاي اصل خود. يعني بازگشت به اصل، از انقلاب فرانسه، معناي انقلاب تغيير کرد و شد به معناي ايجاد نظم نو، نه بازگشت به اصل.از ماکياولي به بعد حرف «نو» مي زنند. کلمه Modernity (تجدد) معنايش Moderna يعني متاخرين (کسي که حرف هاي او بهتر از قدماست) يعني خصلت آنچه متعلق به متاخرين است. بنابراين انقلاب سنتي معنا ندارد.هگل دريافته بود که چيزي اصالت خود را به ما تحميل مي کند اما ما مي توانيم بين سنت قديم و متاخرين راه حل ديگري را مطرح کنيم. او متعلق به عهد انقلاب فرانسه و تثبيت دوره جديد است. هگل مي گفت تقدير ما مدرنيته است. اما مساله اين است که پيشرفت را چگونه بايد فهميد. راه حل سوم او، انقلابي در تاريخ فکر بود که در مخالفت با مبناي ارسطويي صورت گرفته بود. هگل، تلقي متفاوتي از سنت و تجدد ارائه داد. واقعيت نظام جديد در پيوند، ديالکتيکي بين قديم و جديد بود. اگرچه دوران جديد، دوران ظهور منافع دولت هاي ملي است اما اگر اين دولت مي تواند، آزادي فرد، حقوق افراد و استقلال آنها را به رسميت نشناسد. در دولت هاي مقتدر، آزادي فرد مطرح نيست. ديدگاه اخير اگرچه ليبرالي است ولي اين ديدگاه ليبرالي مي تواند يا به هرج ومرج منجر شود يا سيطره دولت مقتدر را مستحکم کند.ديالکتيک فرد و جمع معقول بود. هگل ضمن اينکه مبناي ارسطويي را مي پذيرفت، اعتقاد داشت فرد در دوران جديد اصيل است، در عين حال در ا ين اصالت فرد نبايد استقلال فرد به استبداد فرد منتهي شود. پس در مقابل دولت، بايد حوزه ديگري را طرح کرد که در آن حوزه هم اصالت فرد حفظ شود و هم استقلال دولت.طبق نظر هگل، انديشه سياسي قديم به اصالت دولت (جمع) مبتني بود نه بر اصالت فرد. يعني فرد در جمع حل مي شد. متاخرين، اصالت فرد را مطرح مي کردند، فردي که به دنبال منافع خودش است. از نظر هگل، بايد مصالح جمع و اصالت فرد در کنار هم قرار گيرند. بعدها مارکس نيز با اين نظريه درگير شد اما او فهم نادرستي از هگل داشت. از نظر مارکس، اين حوزه، ايده آليستي است و آن را به دليل ريشه هاي بورژوازي هگل مي دانست. براي آنکه قدرت بورژوازي را تثبيت کند. اما از نظر هگل فرد بي دولت و دولت بي فرد ممکن نخواهد بود. جايي که ديالکتيک با تنشي بين فرد و جمع وجود نداشته باشد، نشانه ضعف است. اگر اين ديالکتيک ايجاد نشود، آن دولت ها سقوط مي کنند. از اين نظر هگل يک مورد استثنايي است در انديشه سياسي، رويکردي متفاوت نسبت به قدرت.
منبع :
v روزنامه اعتماد / 23 و 24 بهمن 1385 / شماره های 1329 و 1330 / صفحه اندیشه