شاید تقارن شكست جریان اصلاحطلبی در ایران و بالاگرفتن تب آثار سیدجواد طباطبایی، تنها حاصل یك تصادف ساده باشد. با این حال، تاكید طباطبایی بر توجه دوباره به سنت و مبانی، برخی را به گمانهزنی پیرامون ارتباط این شهرت و آن شكست كشانده است. وجه مشخصه طباطبایی در این سالها یكی انتقادات صریح و بیپرده از جریان روشنفكری و دیگری تاكیدی است كه بر نقش علما در پیشبرد مشروطیت داشته است. انتشار كتاب اخیر طباطبایی با نام «نظریه حكومت قانون در ایران» بهانهای شد تا یكشنبه گذشته به دعوت جامعه فرهنگی دانشكده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران پاسخ گفته و به شرح آرای بنیادی خود در این كتاب بپردازد.
مولف كتاب «نظریه حكومت قانون در ایران»، سخنان خود را با بررسی وضعیت اجتهاد در علوم انسانی آغاز كرد: «علم سیاست نیازمند كسانی است كه عالم به وضعیت علوم سیاسی در جهان بوده و نیز به مسائل ایران اشراف داشته باشند. در ایران یا بحثی از اجتهاد نبوده یا زمانی طرح شد كه امكان اجتهاد وجود نداشته است.»
سیدجواد طباطبایی با اشاره به اینكه دانشگاههای ایران سهمی در تولید علوم اجتماعی و انسانی ندارند، گفت: «این مسئله یك بعد سیاسی دارد كه من اینجا به آن نخواهم پرداخت چراكه بعد علمی این مسئله مهمتر است. ما معمولا همه مسائل را از دیدگاه مناسبات سیاسی بررسی میكنیم. این در حالی است كه آدم سیاسی به معنای علمی كلمه میداند در شرایطی كه مناسبات علمی متحول نشده باشد، حتی با متحول شدن مناسبات سیاسی هم، اتفاقی نخواهد افتاد. به همین دلیل من وارد بحث مناسبات سیاسی نمیشوم. اشكال عمده این است كه دانشكدههای علوم سیاسی، توجهی به مناسبات علمی سیاست ندارند. در واقع با ورود جامعهشناسی، اندك تمایلی كه ما به مبنای نظری علوم انسانی داشتهایم، معطوف به جامعهشناسی شده است. به اعتقاد من دو عامل در این گرایش موثر بوده است؛ یكی رواج ایدههای ماركسیستی است كه در زمان خودش ضدستم و ضداستبداد بود. جامعهشناسی و ماركسیسم در واقع مانند دو دایرهاند كه همدیگر را قطع میكنند. از سالهای 40 به بعد چون آشكارا ماركسیست بودن با مشكلاتی روبهرو بود، عدهای ماركسیسم را در لباس جامعهشناسی مطرح میكردند. به دلیل سیاسی بودن ایران در آن سالها كه تا امروز هم ادامه یافته، میل به جامعهشناسی و پشت كردن به مبانی نظری علوم انسانی شدت گرفت. میل به سیاست ما را از نیل به مباحث نظری بازداشته است بهگونهای كه حتی موارد فاقد جنبه سیاسی را هم اینگونه تلقی میكنیم».
طباطبایی با این استدلال كه استادان رشته علوم سیاسی در دهه 50 غیرسیاسی بودند اما رشته جامعهشناسی استادان سیاسی داشت، ادامه داد: «میتوان گفت كه بعد از دهه 40، جامعهشناسی جای هرگونه بحث نظری را در ایران گرفته است. در این فضا، رشته علوم سیاسی بسیار متضرر شد چراكه مبانی علم سیاست در حاشیه قرار گرفت. استفادهای كه از دانشگاه میشد بهگونهای بود كه آلاحمد میگوید؛ در ایران نقش دانشگاه، تحول طبقاتی افراد است. بیاعتنایی به اندیشه سیاسی بدین شكل خود را نشان میداد كه مدرسان دانشكدههای علوم سیاسی، در واقع جامعهشناسانی بودند كه اندیشه سیاسی هم درس میدادند».
او سپس به فراز و فرود اندیشه سیاسی در غرب پرداخت: «اندیشه سیاسی در بسیاری كشورهای دیگر در آغاز مهم تلقی میشد اما با تثبیت جریانهای پوزیتیویستی و پیشرفت مطالعات كمی، این توهم پیدا شد كه علم سیاست، به معنای دقیق كلمه یك علم است و میتوان با روشهای كمی به مطالعه پدیدارهای سیاسی پرداخت. میتوان گفت این رویكرد پوزیتیویستی همیشه در آمریكا مسلط بوده است اما در مورد اروپا چنین نیست. در اروپا تا سالهای 80 میلادی این رویكرد نقش بسیار مهمی در علم سیاست داشت و توجه چندانی به اندیشه سیاسی صورت نمیگرفت. اما با بحرانی كه در نیمه دهه 60 در پی جنبشهای دانشجویی به وجود آمد و در دهه 80 با نابسامانی در اردوگاه كشورهای سوسیالیستی بالا گرفت، روشن شد كه تحلیلهای كمی مناسبات سیاسی، بسیاری از مسائل را آشكار نخواهد كرد. تا آن زمان رفتار انسان چنان معقول تصور میشد كه قابل بررسی از طریق مطالعات كمی بود. عمده آموزشها این بود كه چگونه از طبقات نمونهگیری كنند، چه سوالاتی بپرسند و چگونه نتایج را تحلیل كنند، اما با بحرانهای مذكور روشن شد كه رفتارهای سیاسی انسان با پیچیدگیهایی همراه است كه با بررسی صرفا كمی قابل شناخت نیست».
سیدجواد طباطبایی سخنان خود را با ذكر جملهای از ماكیاولی ادامه داد: «او میگوید هیچ معلوم نیست انسان بهگونهای كه ما تصور میكنیم، معقول عمل كند. ماكیاولی معتقد است انسانها گاهی به خاطر یك خیر موهوم برمیخیزند، شورش میكنند و بعد شكست خورده و از جایی هم كه بودند عقبتر مینشینند. معنای این حرف این است كه برداشت افراد از خیر، موهوم است. این را هیچ آماری به دست نخواهد داد و تنها با تحلیل سیاسیست كه قابل طرح است. ماكیاولی میپرسد چرا انسان بهطور بیواسطه موهوم بودن این خیر را متوجه نمیشود. چرا از یكسو موهوم بودن این خیر برایش موجه جلوه میكند و از سوی دیگر به بسیاری خیرهای واقعی توجهی نمیكند. ماكیاولی هرچند پاسخ كاملی به دست نمیدهد اما مقدمات پاسخ را فراهم میكند. او در واقع معتقد به نوعی رفتار فردی و جمعیست كه ابتدا باید آن را فهمید. پس اینجا ساحتی در علوم سیاسی باز میشود كه بسیار مهم است».
طباطبایی این ساحت را «اندیشه سیاسی» نامید و سیر توجه دوباره به آن را چنین توضیح داد: «جامعهشناسی گفته بود مهم نیست كه افراد و جوامع در عالم خیال چه میكنند، بلكه واقعیت است كه برای ما اهمیت دارد و آن را نیز با روشهای كمی میتوان دریافت. اما بعد از سالهای 60 در اروپا، وجهی از تحلیل سیاسی عیان شد كه روشهای كمی نهتنها به فهم آن كمك نمیكرد، بلكه ما را دچار توهم فهم واقعیت كرده بود در حالی كه واقعا آن را نمیفهمیدیم. برای مثال در آستانه فروپاشی شوروی، تحقیقات كمی شوروی را رو به بالندگی و آمریكا را به سمت سقوط نشان میداد. شورویشناسانی كه دیدگاه آماری داشتند، نتیجه تحقیقات خود را چنین بیان كردند كه مناسبات شرق و غرب به نفع شوروی در حال تغییر است. جالب اینكه اندكی پس از این اظهارات، شوروی سقوط كرد. اینجا بود كه ناكارآمدی روشهای كمی برای تحلیل كامل مناسبات سیاسی، آشكار شد».
او سپس تمایز میان «اندیشه سیاسی» و «اندیشههای سیاسی» را چنین توضیح داد: «در دانشكدههای علوم سیاسی البته چند واحدی با عنوان اندیشههای سیاسی تدریس میشود اما مقصود من از اندیشه سیاسی متفاوت از اندیشههای سیاسیست. در واقع «اندیشه سیاسی» است كه به فهم ساحتهای غیركمی علوم سیاسی كمك و موضوع آن برشی از اجتماع است كه قدرت را تولید و توزیع میكند. اما وقتی در مورد «اندیشهها» صحبت میشود، منظور سخنانی است كه برخی افراد در مورد سیاست گفتهاند. مثلا خواندهاید كه افلاطون طرفدار مالكیت جمعی بود و سخنانی در مورد طبیعت زر و سیم گفته بود و نتیجه گرفته بود كه یا فیلسوفان باید شاه بشوند یا شاهان، فیلسوف. همه این حرفها در اندیشههای سیاسی جا میگیرد اما مسئله اندیشه سیاسی این است كه چرا افلاطون این بحثها را مطرح كرد. این پرسش فلسفی بنیادین، همان مسئلهای است كه در یكصدسال اخیر در ایران مورد بیاعتنایی بوده است. اندیشه سیاسی مثل خلاصه رمان نیست كه در آن خلاصهای از عقاید دیگران را بگوییم. مسئله اصلی، آن سوال بنیادین آغازین است كه خاستگاه فلسفه هم محسوب میشود.
افلاطون گفته بود كه همه جوامع در گذشته، حال و آینده بد اداره میشوند و نابسامانی امری همهجاییست. این مطلب را شاید یك فرد عامی هم متوجه شود اما مسئله افلاطونی این است كه چگونه میتوان امری تجربی را با پرسشهایی به هم ربط داد بهگونهای كه قابل تامل فلسفی باشد».
این محقق علوم سیاسی ادامه داد: «اینكه یك بحث چه خاستگاهی دارد با اینكه چه نتایجی به بار خواهد آورد، متفاوت است. به عنوان مثال افلاطون نظراتی در مورد مدینهفاضلهای داده بود كه در آن به جدا كردن فرزندان از والدین و اشتراكی بودن زنها و... اشاره شده بود. اما خودش هم گفته بود كه هدف من از طرح مدینهفاضله، پیاده كردن آن نیست و اساسا اگر قابل پیادهشدن بود دیگر مدینهفاضله نمیشد. مدینهفاضلهای كه او طرح كرد، گشودن افقی برای تحول در انسان است چراكه مدینههای فاضلهای كه دولتها پیاده میكنند، به جهنم میانجامد. پس وظیفه دانشجوی علوم سیاسی این است كه در حوزه تولید و توزیع قدرت- كه حوزهای بسیار پیچیده است- به مبانی توجه كند.» طباطبایی با بیان اینكه موضوع علم سیاست در ایران روشن نیست، ادامه داد: «برنامهریزان توجه نكردهاند كه چه چیزی قرار است به دانشجویان منتقل شود. تا زمانیكه موضوع روشن نشود، طبیعتا در جهت درك و فهم موضوع هم نمیتوان كاری كرد و نتیجه اینكه انباشت علمی ممكن نیست. به اعتقاد من در این شرایط اگر بهترین استادان علوم سیاسی جهان را هم به ایران بیاوریم، بازهم مشكلی حل نمیشود. چنین كاری اگر هم ممكن باشد، نتیجهاش اتفاقی است كه در علوم مربوط به تكنولوژیهای جدید در ایران افتاده است. ما یك عده از دانشجویان را با سطحی بسیار بالا تربیت میكنیم اما در نهایت دانشگاههای خارجی آنها را جذب میكنند. پس مسئله اصلی علم سیاست در ایران شناسایی موادی است كه در ایران موضوع علم سیاست واقع میشوند».
طباطبایی با این ادعا كه موضوع علم سیاست در كشورهای مختلف با هم متفاوت است، گفت: «رفتارها و روابط سیاسی تنوع زیادی دارد و برخی مباحث تنها خاص كشور ماست كه باید بتوان آنها را وارد معادلات كرد. یك علم سیاست واحد، حتی فرانسه و آلمان را هم كه به هم چسبیدهاند توضیح نمیدهد. ما یك تعریف كلی داریم كه میگوید علم سیاست از قدرت صحبت میكند. اما اینكه از كدام قدرت صحبت میشود، مباحث متفاوتی را رقم میزند. به نظر من، نمیتوان موضوعات را خارج از متن آنها بررسی كرد».
طباطبایی با اشاره به مفهوم «تلقی از قدرت» گفت: «در پشت مناسبات قدرت، تلقی از قدرت نهفته است كه با دو هزار سال تاریخ، ادبیات، مذهب، موسیقی و مناسبات خانوادگی ما پیوستگی دارد. تحصیل این زمینه، به ابزاری جدید نیازمند است و این مسئله مورد توجه اندیشه سیاسی قرار میگیرد».
اجتهاد سیاسی در جوامع مختلف، متفاوت است
سیدجواد طباطبایی سپس به بحث علم سیاست مجتهدانه پرداخت: «اگر ما بدانیم كه مناسبات قدرت در چه متنی از ساختار ذهنی عمل میكنند، میتوانیم ادعا كنیم كه موضوع علم سیاست را در ایران شناسایی كردهایم و از آن پس بحث ما به انباشت علم سیاست منجر میشود. برای این هدف ناچار باید مفاهیم جدیدی را از حوزههای دیگر گرفته، تنقیح كرده و سپس در مورد مواد خودمان به كار بریم. ماكیاولی و افلاطون بهرغم كار اساسیشان برای طرح پرسش، در زمینه مواد برای ما راهگشا نیستند. یعنی تا زمانی كه ما مواد تاریخی خودمان را شناسایی نكرده و در قالب مفاهیم دقیق نریخته باشیم، تولید علمی نكردهایم».
او با ابراز نارضایتی از مسیر علوم سیاسی در ایران، گفت: «برنامهای كه امروز در پیش گرفتهایم در جهتی نیست كه ما را به تولید علم سیاست رهنمون شود. امروز علم سیاست در ایران تنها برای تبدیل برخی افراد به كارمندان دولت مفید است. با تلقی موجود از علوم اجتماعی و انسانی هم به نظر نمیرسد بتوان این رشته را به علم این رشته تبدیل كرد. اگر خواستار تحولی در علم سیاست باشیم، قدم اول نوعی بازگشت به مبنای نظری و یافتن یك تلقی متفاوت از اندیشه سیاسی و از مبانیست».