تبليغاتX
دکتر سید جواد طباطبایی - حكومت قانون (روزنامه تهران امروز)

دکتر سید جواد طباطبایی

وبلاگ معرفی دکتر سید جواد طباطبایی

گزارش سخنراني دكتر سيدجواد طباطبايي در دانشگاه تهران

محسن آزموده: سالن كوچك شيخ انصاري قديمي‌ترين دانشكده حقوق و علوم سياسي ايران عصر روز دوشنبه، نوزدهم اسفندماه، مملو از دانشجويان و علاقه‌منداني بود كه مي‌خواستند سخنان استاد سابقشان را در مورد آخرين كتابش، «نظريه حكومت قانون در ايران» بشنوند. گرچه دكتر سيد جواد طباطبايي در سخنانش مستقيما به كتاب اشاره‌اي نكرد و تنها در زمان پرسش و پاسخ بود كه به برخي انتقادها از كتاب پاسخ گفت. محور سخن طباطبايي در پوشش انتقاد از وضعيت دانشكده حقوق و علوم سياسي، انتقاد از اساس «علم سياست» و ضرورت شكل‌گيري آن بود. اين نشست بيش از سه ساعت به طول انجاميد و طباطبايي، اگرچه متشتت و با خستگي، اما دقيق و صريح ناگفته‌هاي خود را با دانشجويانش بازگو كرد:.

جلسه با انتقاد دبير جامعه فرهنگي دانشكده حقوق و علوم سياسي از عدم همكاري مسوولان دانشكده در برگزاري اين نشست كه براي نقد و بررسي يك كتاب صورت گرفته بود، آغاز شد و بعد از آن دكتر سيد جواد طباطبايي، آرام و مثل هميشه با لبخندي بر گوشه لب سخنش را با اشاره به مفهوم «توسعه علوم سياسي در كشور» آغاز كرد و گفت: در سال‌هاي گذشته، دكتر علي محمد كاردان، استاد برجسته و از مديران مهم دانشگاه تهران، كتابي از فرانسه به فارسي ترجمه كرد به نام «وضع و شرايط روحيه علمي» كه در آن نويسنده به جاي بحث از توليد و پيشرفت علم، كارش جهلشناسي است، يعني در كتاب مي‌خواهد نشان دهد كه ما چقدر نمي‌دانيم. امروز در ايران ما نيز بسياري از مفاهيم رايج مثل «توسعه و رشد» را به خصوص در مورد علوم سياسي به كار مي‌گيريم، بدون آنكه متوجه باشيم كه مواد ما را نمي‌شود در اين مفاهيم به زور وارد كرد.
دكتر طباطبايي سپس به تجربه 40 ساله خود از تحصيل در دانشكده حقوق و علوم سياسي اشاره كرد و گفت: من از چهل سال پيش همواره تحولات اين دانشكده را تحت نظر داشته‌ام و معتقدم كه به خلاف رشته حقوق، رشته علوم سياسي نسبت به دهه‌هاي گذشته نه تنها پيشرفتي نداشته كه عقب هم رفته است. به گونه‌اي كه مي‌توان گفت اين دانشكده در رشته علوم سياسي نسبت به زماني كه پيش از صدو اندي سال پيش در مدرسه عالي امثال فروغي و مشير الدوله به فعاليت مي‌پرداختند، از نظر محتواي درسي و به ويژه از نظر نوع به كارگيري مفاهيم و روشن بودن چيزي كه مي‌خواهند بيان كنند، عقب نشيني كرده است. حتي كتاب‌هايي كه امروزه در زمينه علوم سياسي نوشته مي‌شوند، در مقايسه با ساير كشورهاي منطقه و در مقايسه با خود اين دانشكده در روزهاي آغازين عقب رفته‌اند.

 
طباطبايي كه سخنانش را به شيوه‌اي منقطع و با نشانه‌هايي از ضعف و بيماري بيان مي‌كرد، در ادامه به دليل اين عقب نشيني پرداخت و گفت: من هميشه فكر كرده‌ام كه چرا علوم سياسي نه تنها تحولي به جلو ندارد، بلكه از بسياري از جهات به قهقرا مي‌رود؟ اين امر حتي در عنوان اين دانشكده يعني «حقوق و علوم سياسي» نيز مشهود است. پنجاه سال پيش در مقر يونسكو، استادان علوم سياسي در جمعي بر استقلال علوم سياسي از ساير علوم و به ويژه حقوق تاكيد كردند و از آن زمان بر عنوان «علم سياست» تاكيد كردند، اين در حالي است كه تلقي ما از علوم سياسي همچنان به عنوان زائده‌اي از حقوق عمومي و حقوق اساسي است و ما هنوز علم سياست را جزئي از حقوق و ذيل آن مي‌دانيم. از سوي ديگر نظريه پردازي‌هاي بسيار مهمي در مباني اين علم شده است كه كاملا آن را از آنچه به عنوان «علوم سياسي» مي‌شناسيم جدا كرده است. مولف «مكتب تبريز» در ادامه سخنش به بحث بسيار مهم نسبت ما با غرب به زبان خودش اشاره كرد و گفت: مساله اساسي اين است كه آيا مي‌توان مواد و مصالح خودمان را در چارچوب مفاهيمي كه از غربيان وام گرفته ايم، تحليل كنيم؟ پاسخ من به اين سوال اين است كه در بسياري از جهات آن مفاهيم با اين مواد و مصالح سازگار نيستند. و اين بحثي است كه نه در گذشته و نه در زمان حال طرح شده است. البته برخي مقلدانه متذكر اين موضوع شده‌اند. اما توجه به وضعيت نامطلوب ما يك چيز و كوشش در جهت اصلاح آن امر ديگري است. ايشان اگر مي‌گويند كه ما بايد در مباني و نظريه پردازي اجتهاد كنيم، از باب تقليد مي‌گويند. زيرا به نظر من در طي اين 40 سالي كه در اين دانشكده بودم، اجتهادي صورت نگرفته است و اهميت اين سخن من بعد سياسي آن نيست، بلكه بعد علمي آن است.
نويسنده «ابن خلدون و علوم اجتماعي» سپس انتقاد خود از خطر تقليل بحث از مباني به روش‌هاي جامعه
شناختي در اين كتاب را تكرار كرد و گفت: جامعهشناسي نسبت به علم سياست در كشور ما با تاخير دو دهه‌اي وارد شده است و به دليل تاثير و رواج روح نظريه‌هاي ماركسيستي در آن دوران، توجه اندكي هم كه به مباني بود، معطوف به جامعه شناسي ماركسيستي شد. در حالي كه به اعتقاد ما عمدتا تلقي ما از مناسبات اجتماعي در ايران به‌طور بنيادين سياسي است، يعني تقريبا در مواردي كه حتي چيزي بعد سياسي نداشته باشد، به راحتي آن را سياسي تلقي مي‌كنيم. لذا ميل به تغيير مناسبات سياسي ما را از توجه به مباني نظري بازداشت و بحث جامعه شناسي جاي هر نوع بحث نظري را در ايران به‌طور كلي گرفت به‌طوري‌كه در اوايل دهه 1950 تقريبا هر كس كه به رشته‌هاي علوم انساني علاقه‌مند مي‌شد، به سمت شاخه‌هاي جامعه‌شناسي تمايل پيدا مي‌كرد و از آنجا كه جامعه شناسي نيز نقابي براي بحث‌هاي سياسي ماركسيستي بود، لذا توجه به علم سياست و مباني آن در حاشيه و بي‌اعتنايي قرار گرفت و دانشگاه به قول آل احمد به جايي براي حركت افراد از سطوح پايين طبقاتي به سطوح بالاي طبقاتي شد.


طباطبايي در ادامه به بحث به تحولات علم سياست در غرب اشاره كرد و گفت: اگرچه انديشه سياسي در آغاز تاسيس علم سياست اهميت بالايي داشت، اما با تثبيت جريان‌هاي پوزيتيويستي و سيانتيستي و پيشرفت مطالعات كمي اين توهم ايجاد شد كه با توجه صرف به مطالعات كمي مي‌توان پديدارهاي سياسي را توضيح داد، اما از سويي با اتفاقاتي كه در اواخر دهه 1960 در اروپا رخ داد و فروپاشي اردوگاه چپ در شوروي از سوي ديگر، مشخص شد كه صرف مطالعات كمي نمي‌توانند رفتار‌هاي انسان و پيچيدگي‌هاي ناشي از آن را توضيح دهند. لذا علم سياست از علوم دقيقه نيست. به تعبير ماكياولي در رفتار انسان توجه به خير موهومي وجود دارد كه اين موهوم بودن آن خير است كه آن را براي انسان خير جلوه مي‌دهد، لذا ساحتي ديگر باز مي‌شود كه با مطالعات كمي نمي‌توان آن را مورد بررسي قرار داد.


وي به اهميت مباني علم سياست تاكيد كرد و گفت: اين دانشكده به تحولاتي كه در اين صد ساله اخير در علم سياست رخ داده توجه نكرده است و متوجه نيست كه جايگاه علم سياست كجاست. مهمترين چيزي كه از دانشكده حقوق و علوم سياسي غايب است، بحث در مباني علم سياست است. ما نمي‌دانيم كه علم سياست در چه مناسباتي و چه برشي از مناسبات اجتماع شكل مي‌گيرد و اين كنش و واكنش ميان افراد و ميان افراد و دولت و قدرت به چه ترتيبي است. مولف «درآمدي فلسفي بر تاريخ انديشه سياسي در ايران» با تمايز گذاشتن ميان انديشه سياسي و «تاريخ عقايد سياسي» گفت: در دانشكده‌هاي ما فقط تاريخ عقايد و انديشه‌هاي سياسي بحث مي‌شود، يعني در آنها خلاصه‌اي از عقايد انديشمندان سياسي در طول تاريخ گفته مي‌شود، اما از انديشه سياسي چيزي گفته نمي‌شود. انديشه سياسي اين نيست كه مثلا افلاطون چه گفت، بلكه سخن از اين است كه چرا افلاطون اين سخن را گفت. اين پرسش فلسفي است كه مهم است، يعني اينكه چرا يك نظريه پرداز سياسي نظريه خاصي را ارائه مي‌كند. انديشه سياسي بازگو كردن عقايد سياسي ديگران، آن هم با منابعي قديمي و به صورت دست چندم نيست، بلكه بحث از اين است كه آن سخني كه ماكياولي يا افلاطون مي‌گويد، از چه مناسبات اجتماعي بر مي‌خيزد و چگونه وارد متن اين مناسبات مي‌شود و به چه نتايجي از آن در حوزه نظر گرفته مي‌شود. بحث اصلي سخن از برشي از مناسبات اجتماعي توليد و توزيع قدرت است كه در آن علم سياست زاييده مي‌شود. پس بحث پيچيده اين است كه نظريه پرداز چه نتايجي از اين برش در حوزه نظر مي‌گيرد. فهم همين حوزه نظر نيز در درك رابطه ميان عمل و نظر مهم است، زيرا مثلا افلاطون از طرح مدينه فاضله نمي‌خواهد نتايج عملي بگيرد و در نامه هفتم به پرسشگري كه از او خواست اين مدينه فاضله را در جنوب ايتاليا درست كند، گفته كه مساله من ساختن مدينه فاضله نيست، بلكه مدينه فاضله افقي است براي تحول ديگري در انسان نه ساختن مدينه فاضله و مدينه‌هاي فاضله‌اي كه انسان‌ها روي زمين ساخته‌اند، به جهنم تبديل مي‌شود. به دليل پيچيدگي مناسبات اجتماعي قدرت هم هست كه علم سياست پس از همه علوم پديد مي‌آيد.
نويسنده «زوال انديشه سياسي در ايران» بر اهميت تاريخ ايران در شناخت علم سياست تاكيد كرد و گفت: عدم توجه به اين مباني سبب مي‌شود كه انباشت علم سياست در ايران عملي نباشد، زيرا نه موضوع علم سياست روشن است و نه در جهت فهم و درك آن موضوع كاري مي‌توانيم انجام دهيم. حتي اگر ما اساتيدي را از خارج از كشور دعوت كنيم تا به دانشجويان ما علم سياست روز را با معيارهاي جديد تدريس كنند، به نظر من اين انباشت صورت نمي‌گيرد و اتفاقي كه مي‌افتد، در بهترين حالت آن است كه همان مهاجرتي كه در علوم دقيقه مثل فيزيك و شيمي رخ مي‌دهد، در ميان دانشجويان علم سياست هم اتفاق مي‌افتد. زيرا مساله اصلي براي ما آن است كه مواد خودمان را بشناسيم. البته موضوع علم سياست در همه جا مناسبات قدرت است. اما مناسبات قدرت در هر جامعه‌اي متفاوت است و مواد اين مناسبات قدرت در ايران است كه اهميت دارد و بايد بتوانيم در تحليل
هايمان آنها را وارد كنيم. علم سياست از مناسبات قدرت سخن مي‌گويد، اما بسياري از اين مناسبات در ايران پشتوانه فرهنگي و تاريخي دارد و اينجاست كه من كوشيده‌ام برخي از وجوه خاص آن را نشان دهم. مثلا من در بحث از سنت كوشيده‌ام اين موضوع را نشان دهم. لذا در پشت مناسبات قدرت چيزي وجود دارد كه همان تلقي ما از قدرت در سنت است و اين مساله‌اي پيچيده است كه با دو هزار سال تاريخ، فرهنگ، مناسبات خانوادگي و... ما پيوستگي دارد و تحليل آن كار دشوار و نيازمند مفاهيم و ابزار جديدي است. مساله سنت در ساير كشورها نيز اهميت يافته است و مثلا در آمريكا دهه 1980 در دانشگاه ‌ام‌اي تي به بحث از سنت پرداختند و براي مثال به بحث‌هاي بلومنبرگ توجه كردند. پس تدوين يك نظريه براي سنت در يك جامعه بسيار مهم است، براي آنكه بتوان از علم سياست مستقل آن را تاسيس كرد. زيرا اگر بتوانيم نشان دهيم كه مناسبات ما از چه متن و از چه ساختار ذهني و نظام انديشگي برخاسته است، مي‌توانيم بگوييم كه به موضوع علم سياست پي برده‌ايم و تنها بعد از اين است كه انباشت علم سياست ممكن خواهد شد. پس به نظر من مهم اين است كه مفاهيم جديد را از حوزه‌هاي ديگر گرفته و آنها را تنقيح كنيم تا بتوانيم در مورد مواد خودمان به كار گيريم. اين امر هم نيازمند كساني است كه اولا بدانند در حوزه سياست جهاني چه مي‌گذرد و ثانيا در سنت خودمان توان اجتهاد داشته باشند.

+ نوشته شده در  شنبه 12 مرداد1387ساعت   توسط   |