گزارش درسگفتارهاي سيدجواد طباطبايي - 5
در ادامه تفسير و بررسي فصل ششم شهريار ماکياولي به اينجا رسيديم که مي گويد؛ «مرداني که اينچنين با هنر خويش به شهرياري رسند، آن را دشوار به دست مي آورند اما آسان نگه مي دارند» چون مشکلات تابعي از virtu آنهاست. «بخشي از دشواري کار در پي ريزي نهادها و راه و رسم هاي تازه يي است که استواري و ايمني دولت نوبنياد ناگزيربازبسته بدان است.» کلمه يي که ماکياولي در اينجا به کار مي برد بسيار اساسي و جزء اصطلاحات بسيار مهم ماکياولي است. در آغاز کار شهريار نوخاسته قدرتي را به دست آورده که در اينجا بخش اعظم دشواري او در پي ريزي اين کلمه است که در اينجا به کار برده است يعني در ترتيبات و نهادهاي جديدي که ايجاد مي کند. ماکياولي در اينجا از ordini صحبت مي کند يعني چيزي که در قديم به آن ترتيبات مي گفتند. در واقع ماکياولي مي گويد شهريار نوخاسته در آغاز به قدرت رسيدن بايد نهادها و ترتيبات جديد را ايجاد کند البته در اينجا کلمه نهادها را استفاده مي کنيم کلمه جديدي است و ما آن را ذيل ترتيبات به کار مي بريم تا معلوم باشد بحث نهادها که در انديشه سياسي بعد از اين مطرح مي شود هنوز اين نيست و ادامه مي دهد؛ «بايد به يادداشت کاري دشوارتر از بنياد کردن ساماني تازه و خطرناک تر از پيشبرد آن و گمان انگيزتر از کاميابي در آن نيست.» در اينجا نيز ماکياولي اصطلاح پيشين را به کار مي برد که منظورش ترتيبات و نهادهاست که در اينجا ترجمه به سامان هاي تازه شده است که نادقيق است. در اينجا ماکياولي توضيح مي دهد براي اينکه نهادهاي نو به دست بيايد کاري بسيار خطرناک و نامطمئن تر از آن وجود ندارد و کاري است سخت «زيرا بنيادگذار نظم نوين همه برخورداران از نظم کهن را دشمن خويش خواهد ساخت» و خطرناک بودن اين کار در اين جمله بيان شد.
در اينجا باز کلمه ordini براي بار سوم در اين دو سه سطر به کار رفته است که به سومين وجه ترجمه شده است که در ابتدا نهادهاي نو و بعد سازمان هاي تازه و در اينجا بنيادگذاري نظم نوين به کار رفته است. در ابتدا بايد توضيح داد نوين کلمه يي فارسي و ترکي است به معناي شاهزاده و همچنين نظم نوين که در اينجا به کار رفته است اصطلاح جديدتر از زمان ماکياولي است و بعداً در انقلاب فرانسه است که مساله نظم نو ايجاد شد چون اگر مفهوم انقلاب نباشد نظم نو معني ندارد همان طور که تمام کساني که مبتني بر نظام هاي فکري سنتي صحبت مي کنند منظورشان از نظم نو به زبان ما، بدعت است و نظم نو از زماني وارد مي شود که انقلاب فرانسه، انقلاب در معناي جديد رخ مي دهد يعني اينکه نظم کهن بر هم زده شده و نظم جديد، نظم متفاوتي با آن ايجاد شده است. ماکياولي هم در نظامي صحبت مي کرد که اين اصطلاح معني نمي داد به اين دليل ordini را به صورت جمع به کار مي برد يعني ترتيبات جديد که از آن نهادهاي جديد را مي فهمد.
ساختن ترتيبات جديد بدين لحاظ خطرناک است که بر منافع گروهي که پيشتر، از نظام پيشين نفع مي بردند، ضرر مي رساند پس بنابراين پرمخاطره است. البته در ادامه مطلب سعي مي کند توضيح بدهد که به چه ترتيبي بايد جلوي توطئه کساني که از نظام پيشين منتفع مي شوند را گرفت که وارد آن بحث نمي شوم. ولي نکته مهم در اينجاست که وقتي ترتيبات جديد درست شد، ترتيبات جديد ناچار بايد مبتني بر جنگ افزارهاي خوب باشد.
بنيانگذاري که بر جنگ افزارها تکيه نکند نمي تواند اين ترتيبات جديد را حفظ کند. ماکياولي در ادامه خواهد گفت که در هر کشوري، يا به زبان امروزي تر در هر نظام حکومتي دو چيز مهم است؛ قانون هاي خوب و جنگ افزارهاي خوب. قانون هاي خوب بدون جنگ افزارهاي خوب هيچ ارزشي ندارد. کساني که فکر مي کنند حکومت قانون مي تواند وجود داشته باشد آن را مي توان در ديالکتيک پيچيده آن با جنگ افزارهاي خوب يافت، پس بنابراين به اصطلاح امروزي تر حکومت قانون بر ديالکتيک پيچيده دو چيز استوار است؛ قانون هاي خوب و جنگ افزارها خوب و از اينجاست که نتيجه مي گيرد که «از اين روست که پيامبران سلحشور همگي پيروز بوده اند و پيامبران بي سلاح ناکام مانده اند.» در اينجا اين سلحشور بودن نه اينکه فقط مي توانستند بجنگند بلکه کساني بودند که ترتيبات جديدشان مبتني بود بر جنگ افزارهاي خوب. منظور ماکياولي از پيامبران در اينجا، کوروش و رومولوس و تسه ئوس است يعني کساني که پايه گذار بودند و به وسيله جنگ افزارهاي خوب پيروز بودند و آنهايي که اين جنگ افزارهاي خوب را نداشتند از بين رفتند. «افزون بر آنچه گفتيم، بايد دانست طبع مردم همواره به يک رنگ نمي ماند. آنان را آسان به سويي توان کشيد اما نگاه داشتن شان در آن جهت دشوار است. از اين رو بايد چنان کرد که هرگاه پايه ايمان شان سستي گيرد به زور ايمان آورند. موسي، کوروش، تسه ئوس و رومولوس اگر سلحشور نمي بودند کي مي توانستند ديرزماني نهادهاي خود را محترم نگاه دارند.»
ماکياولي مي گويد بنيانگذار نوخاسته بايد در آغاز کار خود ترتيبات و نهادهايي را ايجاد بکند که مردم اگر از آن روي برگرداندند و اعتقادشان را از دست دادند به زور اعتقاد پيدا کنند. ماکياولي در اينجا براي اولين بار کلمه مردم را به کار مي برد که در ادامه خواهيم ديد ماکياولي با وارد کردن اين کلمه چه انقلابي در انديشه سياسي انجام مي دهد. بنيانگذار نوخاسته لاجرم تکيه بر مردم و جنگ افزارهاي خود دارد. از طرف ديگر مردم او را پذيرفته اند اما مردم شايد در آغاز کار از او برگردند به خاطر مشکلات، پس شهريار نوآيين بايد اين امکان را داشته باشد ضمن اينکه نهادهايي را ايجاد مي کند. اگر طبع مردم تغيير پيدا کرد و ايمان شان سست شد به زور ايمان شان را حفظ کند يعني مردم را به زور بايد برگردانند و مجبور کنند تا نهادها و ترتيبات جديد را بپذيرند و بعد مي گويد اگر اين کوروش، رومولوس و تسه ئوس بي سلاح بودند هرگز نمي توانستند نهادهايشان را حفظ و در تاريخ شهرت پيدا کنند. بعد از آن ماکياولي يکي از پيامبران بي سلاح را مثال مي زند و مي گويد؛ «چنان که در روزگار خود سرنوشت برادر جيرولامو ساوو نارولا را ديديم که چون ايمان مردم به وي سستي گرفت، او نهادهاي تازه اش چگونه سرنگون شدند.»
در ابتدا بايد توضيح داد که او که بود. ساوونارولا يک شخصيت بسيار مهم و جالب توجه و عبرت انگيز در تاريخ ايتاليا است. او در زماني که ماکياولي نوجوان بود در فلورانس به قدرت رسيد. او در آغاز قرن 16 از خلاء قدرت استفاده کرد و فرمانروايان قبلي را برکنار کرد و به قدرت رسيد. ساوونارولا راهبه گوشه گيري در صومعه سان مارکو بود که به تدريج ادعاهايي کرد و متوجه شد که عالم رو به تباهي است و اخلاق مردم بسيار فاسد شده است. در آغاز رنسانس ايتاليا از نظر اهل ديانت از انواع تباهي ها انباشته بود. او جمعيتي را به گرد خود جمع کرد و به وعظ آنان پرداخت و در موعظه هاي خود به تدريج بيان مي کرد که ما به آخرالزمان نزديک مي شويم و همين چند روز ديگر عيسي مسيح دوباره برمي گردد براي اينکه عالم را نجات دهد.
او با اين کار مردم را تهييج مي کرد. در ابتدا با گريه و زاري و بعد با به راه انداختن دستجاتي از جوان ها که به هر کسي که قمار مي کرد يا شراب مي خورد و هر کار خلاف شرعي يا خلاف اخلاقي را انجام مي داد، حمله کنند. دو سه سالي قدرت را در دست گرفت و به تدريج مثل کساني همانند خودش (کالون در ژنو) يک نوع جمهوري فضيلت و تقوي را برقرار کرد و بسيار بر مردم سختگيري مي کرد تا اينکه همگان از او برگشتند و برادر روحاني را گرفتند و به همراه دو نفر از کساني که به او ايمان آورده بودند در ميدان اصلي شهر فلورانس به آتش کشيدند.
در زماني که اين اتفاق افتاد ماکياولي يک آدم گمنام و جواني بود و در گوشه يي تحولات آمد و شد قدرت را تماشا مي کرد. بنابراين در چند جا به تجربه اين شخص برمي گردد و به ترتيبات جديدي که سعي کرد ايجاد کند، اشاره و بيان مي کند اين ترتيبات نمي توانست درست باشد چون او به عنوان اهل شريعت اعتقاد نداشت که نظم جديد مي شود ايجاد کرد. او اعتقاد داشت نظم اصلي در آغاز بوده و مي شود به آن بازگشت. او بر مبناي ديانت استدلال مي کند و مي گويد بايد به يک نظم نو رسيد و نظم نو آني است که در صدر مسيحيت آمده بود و ما مي توانيم به آن برگرديم. پس تلقي از انقلاب نبود و در واقع او مي خواست احيا کند. احيا اصطلاح ديني است که در جاهاي مختلف به کار رفته است و غزالي و... اعتقاد به احيا کردن داشتند و نه انقلاب. احيا يعني آن چيزي که يا مرده يا در حال مردن است. پس ساوونارولا در واقع نظم نويي را مي خواست ايجاد کند و ترتيبات جديدي را به وجود بياورد و نظامي را ايجاد کند که بتواند صدر مسيحيت را احيا کند.
ماکياولي مثال ساوونارولا را مي آورد و بدين اعتبار که او پيغمبري بود بي سلاح و بر مردم تکيه زد و بديهي است که طبع مردم هم تغييريابنده است و در آنجايي که او ترتيبات جديد را ايجاد کرده بود به خطر افتاد چون زوري نداشت بنابراين از بين رفت و سرش را بر باد داد. پس بنابراين بديهي است که بنيانگذار نو نمي تواند زور (جنگ افزار) نداشته باشد البته مساله اصلي ماکياولي اين نيست که او زور نداشت چون در مورد اين شخص در جاهاي ديگري هم صحبت مي کند و ايراد اصلي کارش را بيان مي کند. اصطلاحي که ماکياولي در مورد او به کار مي برد به زبان امروزي اين بود که ساوونارولا بايد مي دانست با سخنراني نمي شود کشور را اداره کرد و اينجا بود که شکست خورد. چون او جز وعظ و موعظه چيز ديگري از سياست بلد نبود و نه Virtuداشت و نه Fortuna اين فرصت ها را پيش آورده بود بنابراين از بين رفت و سرش را بر باد داد.
ماکياولي در مورد کوروش و ديگران مي گويد اينها مواردي هستند که هم بخت فرصتي پيش آورد و هم اينها توان آن را داشتند که از آن فرصت استفاده کنند و اين ديالکتيک به نفع آنان بود ولي هميشه اين اتفاق نمي افتد که هم بخت يار باشد و فرصتي به وجود آورد و درست در آن لحظه هم شخص اين توانايي را داشته باشد که از اين فرصت استفاده کند و قدرت را به دست آورد و آن را حفظ کند و در اينجا مثال ديگري مي آورد در مورد شخصي که همه شرايط برايش مهيا شد ولي بخت کاملاً يار نبود. ماکياولي مي گويد؛ «و آن هيرون سيراکوزي است. وي از ميان عامه برخاست و به شهرياري سيراکوز رسيد و از بخت جز فرصتي به دست نياورد.» در اين قسمت ترجمه را تصحيح کردم «زيرا مردم آنجا تحت ستم بودند و او را به سرداري برگزيدند و او آنگاه شايستگي شهرياري آنان را پيدا کرد. اما او همان زمان که يکي از شهروندان ساده بود يعني از عوام مردم بود بخت يک شخص عامي و عادي را داشت. چنان که شايستگي يعني Virtu پيدا کرد. يک نفر درباره او نوشت؛ او از شهرياري جز قلمرو شهرياري کم نداشت.» يعني همه چيز داشت اما اين امکان پيش نيامد که قلمرويي شهرياري به وجود آورد تا اينکه وقتي به قدرت رسيد «وي سپاهي گري کهن را برانداخت و سپاهي تازه آراست.» در اينجا اين دو اصطلاح بسيار مهم است. ماکياولي در اينجا به وضوح اشاره مي کند که هر سپاهي سپاه نيست. سپاهي گري اول آن چيزي است که کهن باشد و آنجايي که مردم تحت ستم باشند و اين تحت ستم بودن مبتني بر يک قدرت نظامي باشد که در خدمت يک نفر و منافع يک نفر است. ماکياولي مي گويد هيرون اين سپاهي گري کهن يا نظام مزدوران کهن را برانداخت براي اينکه سپاهي متشکل از سربازان را در خدمت خودش بگيرد و البته مسائل ديگري هم بيان مي کند که به آنها نمي پردازيم.
در ادامه چند نکته از فصل هفتم را بيان مي کنيم که عنوانش است «در باب شهرياري هاي نوبنياد به زور بازوي ديگران يعني با Virtu ديگران قدرت را به دست گرفته اند.» در فصل قبل صحبت از بنيانگذاراني بود که به وسيله جنگ افزارهاي خود و با Virtu خود قدرت را به دست مي گيرند و گفت اين کار در آغاز بسيار مشکل است ولي در ادامه وقتي ترتيبات و نهادهاي جديد برقرار شد مشکلي وجود ندارد.
ماکياولي در اين فصل برعکس آن را مي گويد و در مورد کساني صحبت مي کند که از جنگ افزارهاي ديگران قدرت را به دست مي گيرند و از طرف ديگر از Fortuna ديگران استفاده مي کنند. بنابراين يک امر مهم وجود ندارد که عبارت باشد از Virtu و يک چيز ديگري وجود دارد که بسيار تغييريابنده است و روي آن نمي شود حساب کرد و آن بخت است که هم مي تواند باشد و هم نباشد. پس بنابراين مي گويد اينها کساني هستند که به آساني قدرت را به دست مي آورند چون ديگران آنها را به قدرت رساندند ولي نگهداري اين قدرت که مبتني بر اراده و جنگ افزارها و بخت ديگران است کار سختي است خصوصاً اگر نداند به چه ترتيبي بايد حکومت کرد و از آنجايي که در کار دولت و حکومت نبودند طبيعتاً کارشان سخت تر است.
در اينجا ماکياولي مثال ديگري را در مقابل مثال کماندار مي آورد که مي گويد؛ اينها مثل تنه درختاني هستند که بسيار زود رشد مي کنند که نه تنه درستي دارند و نه ريشه يي که با نخستين تندباد يا باد مخالفي اينها از بين مي روند. مي گويد مورد کساني که با جنگ افزارهاي ديگران به قدرت رسيدند مثل آنهايي است که زود از بين مي روند. ماکياولي مي گويد؛ «در باب اين دو شيوه رسيدن به شهرياري يعني باهنر يا به ياري بخت از دو نمونه ياد خواهم کرد که در يادها زنده است؛ فرانچسکو اسفورت و ديگري چزاره بورجا. ما در اينجا در مورد چزاره بورجا کمي بحث مي کنيم. چزاره بورجا دوک ايالت ميلان در ايتاليا بود. پدر او الکساندر چهارم پاپ بود و او بود که شرايطي ايجاد کرد که ايالت ميلان جزء مستملکات حکومت پاپي شود و قدرت را در واقع پدرش به او داد و قدرت را با مرگ پدرش و آمدن پاپي که مخالف او (چزاره بورجا) بود از دست داد. البته اين نکته بسيار جالب توجه است که در زمان رنسانس اتفاق مي افتاد چون مي دانيد پاپ نه زن دارد و قاعدتاً نه بچه يي که حکومت را به او بدهد ولي در آن زمان از اين اتفاقات مي افتاد که پاپي زن و بچه يي داشت و فاسد نيز بود و در مناسبات قدرت خاص آن دوران که پاپ هم انتخابي بود از طريق کاردينال ها انتخاب مي شد. که در اين رابطه هر خانواده يي که نفوذش بيشتر بود به پاپي انتخاب مي شد و در اين مناسبات بود که الکساندر چهارم به قدرت رسيد و چزاره هم بدين پشتوانه توانست مدتي ايالت ميلان را داشته باشد. ماکياولي در فصل هفتم به تحليل اين قضيه پرداخته است که به چه ترتيبي چزاره بورجا از تمام اهرم هاي قدرت استفاده کرد و همه چيز برايش مهيا شد و از طرف ديگر چند کار بسيار مهم را به موقع انجام داد. مثلاً خانواده هاي متنفذي را که مي شد خريد را خريد و به خود متمايل کرد و با آنها ائتلافي برقرار کرد و آنهايي را که بايد از بين مي برد به موقع از بين برد. در اين بين نفوذ پدرش بسيار مهم بود و تمام اين کارها را انجام داد و قدرت پيدا کرد ولي در آخرين لحظه يي که در واقع کاملاً بر امور مسلط مي شد از يک طرف الکساندر چهارم پدرش مريض شد و مرد و از سوي ديگر خودش در بستر بيماري افتاد. ماکياولي مي گويد بخت تمام اين شرايط و فرصت ها را براي او ايجاد کرده بود و او هم از همه فرصت ها تا جايي که مي توانست براي حفظ قدرتش استفاده کرده بود اما او حساب اين را نکرده بود که روزي مريض خواهد شد پدرش هم خواهد مرد و از طرف ديگر حسابش آنجا غلط درآمد که وقتي پاپ بعدي ژوليوس دوم را مي خواستند انتخاب کنند در مناسبات قدرت ميان کاردينال ها نتوانست مانوري بدهد که فردي را که مدنظر داشت پاپ کند چون بعضي ها با او دشمن بودند و بعضي ها هم با او رفيق نبودند. مي گويد او نتوانست کاري انجام بدهد که لااقل رابطه نيروها را به نوعي تنظيم کند و بر هم بزند که کساني که با او مخالف و دشمن بودند به پاپي نرسند بلکه کسي روي کار بيايد که با او فقط رفيق نبود، در اين صورت مي شد کاري انجام داد.
ماکياولي به کرات با چزاره بورجا ملاقات کرده بود که در يکي از ديدارها چزاره بورجا به او مي گويد؛ «روزي ژوليوس دوم به پاپي برگزيده شد. چزاره بورجا به من گفت براي هنگام مرگ پدر فکر همه چيز را کرده بودم و چاره هر کاري انديشيده بود جز آنکه خود نيز در آن هنگام در بستر مرگ افتاده باشد.» بعد نتيجه بسيار مهمي مي گيرد که وقتي در کارهاي چزاره بورجا نگاه مي کنم هيچ چيزي را نمي بينم که سزاوار سرزنش باشد بلکه به گمان من همگي سرمشقي است براي همه کساني که به ياري بخت و Virtu ديگران به قدرت مي رسند.
منبع: http://www.etemaad.ir/Released/87-11-01/181.htm
+ نوشته شده در شنبه 5 بهمن1387ساعت   توسط
|
گزارش درس گفتارهاي سيدجواد طباطبايي- 4
در ادامه بررسي کتاب شهريار ماکياولي پس از تفسير فصل اول به فصل ششم مي پردازيم. فصل هاي قبلي، فصل هاي مهمي نيستند يا تا حدودي با خواندن ترجمه فارسي مطالب شان را مي شود فهميد و البته اين مطالب ربط چنداني به امروز ندارد يا با نظريه سياسي که ماکياولي دنبال مي کند کمتر ارتباط دارد. فصل يک را به تفصيل توضيح دادم. بدين علت که ماکياولي در آنجا بود که به تحليل محل نزاع مي پردازد و در آنجاست که مي گويد کتاب من بحثي را مطرح مي کند که عبارت است از شهرياري هاي نوبنياد. بنابراين بحث درباره شهرياري هاي نوخاسته است و اين مساله براي ماکياولي مطرح است براي اينکه ماکياولي در يک دوره يي است که سعي مي کند علم جديدي را تاسيس کند. بنابراين او در حوزه بحث سياسي نوآور است و از سوي ديگر درباره قدرت هاي نو به دست آمده و سامان هاي جديدي که با آغاز دوران جديد استقرار پيدا کرده اند بحث مي کند و در کل اين قسمت از بحث است که بسيار مهم است و در تحول بعدي انديشه مورد استفاده قرار خواهد گرفت و بسط پيدا خواهد کرد.
کتاب هايي که از ديدگاه اخلاقي معمولاً درباره ماکياولي قضاوت کرده اند تاکيد مي کنند بر برخي از فصل هاي کتاب مثل فصل هشتم با عنوان «در باب کساني که با دست هاي آلوده به خون به قدرت مي رسند» که اشتباه است. درست است که ماکياولي در اين باره توضيح داده است که به اين دليل است که مي خواهد حصر واقعي امر سياسي را توضيح دهد و اين طبيعي است چون هنوز هم در دنيا کساني هستند که از اين طريق به قدرت مي رسند ولي در کل مطلب اصلي در جاي ديگري است که ما در اينجا به آن مي پردازيم.
به متن بازمي گرديم. عنوان فصل ششم طبق ترجمه فارسي عبارت است از «در باب کشورهايي که به نيروي بازوي خود مي گيرند» که خيلي روشن نيست يعني کساني که به نيروي بازوي خود آن را به دست مي آورند که ترجمه نادرستي است. ماکياولي مي گويد شهرياري نوبنياد به دو مورد به قدرت مي رسد؛ يک با جنگ افزارهاي خود يعني شهريار نوخاسته يي که با تکيه بر جنگ افزارهاي خود قدرت را به دست مي گيرد و دوم با virtu يعني با هنر مردانگي قدرت را به دست مي آورد.
مساله ماکياولي اين است که ديالکتيک چند عامل را در تغيير قدرت و در تعيين سرشت قدرت توضيح بدهد و بگويد هر کدام از اينها تا چه حد در گرفتن قدرت و در حفظ قدرت موثر هستند و نکته اساسي اين است که اين ديالکتيک قدرت جديد است که ماکياولي در اينجا مطرح مي کند که پيشينيان درباره آن بحث نکرده اند. در سياستنامه هاي پيش از ماکياولي معمولاً اصل بر اين است که ماهيت در واقع آن کسي که قدرت در دست اوست بي لحاظ خود قدرت مورد بحث قرار مي گيرد. يعني بحث بر سر سلطان و شاه است در صورتي که درباره قدرت بحث نمي شود. به اين دليل هم هست که در آنجا تمام بحث اخلاقي است و بحث روي فرد است. ماکياولي به اين دليل توانست از حوزه اخلاق فردي بحث را خارج کند که ماهيت قدرت را موضوع تامل انديشه سياسي قرار داد. ماکياولي متوجه شده بود با مشخصاتي که قدرت جديد پيدا کرده بود ديگر اخلاق فردي، باطني نمي تواند موضوع بحث قرار گيرد. پس در درجه اول شهريار نوخاسته قدرت را با تکيه بر جنگ افزارهاي خود به دست مي آورد. در اينجا باز هم تاکيد مي کنم در اينجا منظور ماکياولي سپاه و نيروي بازو نيست بلکه مساله اصلي ماکياولي جنگ افزار است که در سياست مهم است و بيشتر از آن بايد چيزي هم وجود داشته باشد که ماکياولي به آن virtu مي گويد که مساله مهمي است.
به متن بازمي گرديم. در اين فصل يک موضوع بسيار مهم مطرح شده است که به نظر مي آيد با آنچه تاکنون بيان شد کم و بيش متعارض است يا حتي متناقض. گفتيم که ماکياولي نويسنده يي است نوآور که درباره ماهيت يک مناسبات نو صحبت مي کند اما در اول اين فصل مي گويد؛ «البته چون نوآوري کار سختي است انسان بايد تقليد کند.» اما تقليد با نوآوري دو چيز متفاوت و متعارض است و ماکياولي در چندين جا بر سر اينکه بايد تقليد کرد، تاکيد کرده است. اما معناي تقليد چيست. در اينجا برمي گرديم به متن. «جاي شگفتي نيست اگر من در سخن گفتن از پادشاه هايي نوبنياد از والاترين نمونه پادشاه و دولت سخن رانم زيرا مردم همواره در راه هايي گام مي زنند که ديگران هموار کرده اند و در کارهاي خويش راه تقليد مي پويند گرچه نمي توانند درست پا در جاي پاي ديگران بگذارند يا بدان جا رسند که پيروان شان رسيده اند. خردمند آن کسي است که به راه بزرگان رود و شيوه مردان بزرگ را پي گيرد تا اگر به بزرگي نيز نرسد همتش بزرگ شمارند.»
ترجمه طبق معمول دقيق نيست چون مساله اساسي در تقليد اين نيست که قدم صرفاً در راه آنان بگذارد بلکه مساله اين است که بزرگاني که جلوتر رفته اند راه آنها را بايد دنبال کرد و در آن راه بايد رفت و بنابراين تقليد کرد و نمي گويد اگر نشود پا جاي پاي آنها بگذاريم بلکه مي گويد اگر به virtu آنها دست پيدا نکنيم لاجرم بتوانيم به يک ذره پايين تر از آنها برسيم. پس مساله اصلي اين نيست که صرفاً قدم در آن راه بگذاريم. به عبارت ديگر بحث بر سر صرف تقليد نيست بلکه قدم گذاشتن در راهي است که آنها با virtu يا هنرهاي مردانه رفته اند. پس تقليد نه تقليد از فرد است در راهي که رفته بلکه تقليد از آن تکيه زدن بر چيزي است که آنها بر آن تکيه زده اند که عبارت است از virtu که اين قسمت از ترجمه افتاده است.
در ادامه مي گويد «به راه بزرگان رود و شيوه مردان بزرگ» را پي گيرد که اگر به بزرگي نرسد همتش را بزرگ شمارند. يعني اگر اين تقليدکننده به جايي نرسد که virtu بزرگان پيشين بر آن تکيه کرده اند لااقل بويي از آن virtu به مشام برسد نه اينکه همتش بزرگ دارند. بلکه بايد virtu خودش را به آنها برساند يا به اصطلاح علمايي مïقلîد از مïقîلًد در واقع در virtu نزديک شود که در آنجاست که احتمال کاميابي وجود دارد. پس مساله اصلي در تقليد مساله virtu است. در ادامه مثالي را مطرح مي کند که بسيار مهم است چون در سياست همه جا قاعده عقلي وجود ندارد. در سياست مناسبات تغييريابنده هستند و به ويژه آنکه سياست مبتني بر انسان هاي تغييريابنده است. به عبارت ديگر همه عواملي که موجب تغيير هستند را نمي شود توضيح داد. بنابراين قواعد هميشگي و ثابت عقلي وجود ندارد.
در اينجا است که مثالي را بيان مي کند براي اينکه در داخل مثال هميشه مي شود دستکاري کرد. چون در مثال چيزي است که در حد يک قاعده عقلي عمل مي کند منتها با توجه به شرايط و اوضاع و احوال. مي گويد؛ وقتي که يک تيرانداز مي خواهد تير را به هدف بيندازد چند چيز را بايد بداند. وقتي هدف خصوصاً دور باشد بايد بتواند حساب کند که اين تير مستقيم نخواهد رفت. اين تير تا جايي مي تواند برود ولي بعد از آن ميل به پايين مي کند پس مساله فاصله تا هدف بسيار مهم است و از طرف ديگر بايد بشود سنجيد که تا کجا تير مستقيم مي رود و بعد به طرف پايين ميل مي کند. پس بايد بتواند اينقدر کمان را به طرف بالا بگيرد که وقتي تير به طرف پايين ميل کرد بتواند به هدف برسد. پس يک حساب بسيار پيچيده در تقليد در سياست وجود دارد که تيرانداز بايد بداند قدرت بازويش چقدر است، مي تواند از کجا تيراندازي کند، اين تير تا کجا مي تواند برود، از کجا ميل به پايين مي کند و چقدر بايد اين کمان را بالا گرفت تا به اصل هدف بخورد.
در اينجا تمثيل تيرانداز از ماکياولي بسيار مهم است. او در اينجا نشان مي دهد که شهريار نوخاسته يا هر آدم سياسي ديگر هدف را مستقيم نشانه نمي گيرد بلکه حساب هاي بسياري را وارد مي کند تا بتواند هدف را بگيرد که با توجه به شرايط و اوضاع و احوال و دگرگوني ها به هدف برسد.
ماکياولي مي گويد بنيانگذاران و بنيادگزاران مهم کساني بودند که اينچنين حساب هايي را مي توانستند بکنند. سياست از اينجايي که ماکياولي در واقع بحث مي کند به اين اعتبار علم نيست که قواعد کلي هميشگي ندارد بلکه علم بودنش و پيچيده بودنش از اينجا است که چيزي ثابت نيست و هم انديشمند سياسي و هم رجل سياسي بايد بي نهايت تغييرات را بتواند محاسبه کند تا بتواند به هدف برسد پس بنابراين به عبارت ديگر شرايط آزمايشگاهي هيچ وقت در حوزه سياست وجود ندارد. ما اين بحث را تا اينجا نگاه مي داريم و به ادامه متن مي پردازيم که مي گويد بايد تقليد کرد اما از virtu بزرگان تقليد کرد و از طرف ديگر تقليد مثل مثال کمانداري است که مي داند هدفش والا است ولي رسيدن به هدف مشکل است و تير را بايد بالا بگيرد چون مي داند زمان مردان بزرگ گذشته است. پس بنابراين مردان امروز چون مقلد هستند آن virtu بزرگان را ندارند و در واقع مي خواهد بگويد هيچ مقلدي آن virtu را ندارد مگر اينکه خودش آغازگر چيزي باشد همان طور که کوروش و ديگران بودند که در ادامه مي آيد. مي گويد اينها مبتکران بودند پس virtu چيزي است که براي ما دست يافتني نيست. امروزه يا بايد مانند آنان بود و داراي virtu ناشناخته که بعد روي آن تئوري درست کنند يا از آنها تقليد کرد و راه آنان را دنبال کرد منتها چيزي بيشتر از آن تا بتوان به آنها رسيد و نه خود آنها را تقليد کرد. «پس بايد گفت در دولتي نوبنياد که شهرياري نوخاسته آن را به دست مي آورد مشکلات نگاه داشت دولت يا قدرت بستگي به توانايي virtu شهريار دارد.» يعني «بستگي دارد که وقتي به دست آورد چه virtuيي دارد. مشکلات تابعي است از virtu.» بنابراين يک ديالکتيک ديگر وجود دارد. مشکلات براي همه يکسان نيستند. همه جا وقتي قدرت به دست آمد مشکلات هست. قدرت نو معمولاً مشکلاتي دارد اما بستگي دارد که چه virtuيي، چه نيروي مردانگي وجود داشته باشد که کساني که قدرت را به دست آوردند برطرف سازند. مشکلات تابعي است از virtu.
براي کسي که از ميان عامه مردم برخاسته و به شهرياري رسيده است حکايت توانايي يا بلندي بخت وي مهم است که هر يک از اين دو خود مي تواند کمابيش بسياري از دشواري ها را از بين بردارد. دوباره بازگشتيم به ديالکتيک هايي که قبلاً اشاره شد؛ ديالکتيک بين virtu و fortuna.
قدرت به دست آمده در تحولات بعدي به دو چيز بستگي دارد يک اينکه بخت به چه ميزان مساعد باشد و دوم اينکه چقدر virtu شخصي داشته باشد که اين دو تابع ديگري هستند يعني در جايي که مردانگي بزرگ باشد لاجرم بخت کمتر موثر است ولي آنجايي که مردانگي کمتر باشد بخت و تصادف است که بزرگ تر جلوه مي کند بنابراين مساله ماکياولي اين است که شهريار نوخاسته چگونه اين ديالکتيک را عملي مي کند. ماکياولي ادامه مي دهد «از ميان کساني که با تکيه بر توانايي و نه به ياري بخت به شهرياري رسيده اند به گمان من بلندپايه ترين آنها موسي، کوروش، رومولوس و تسه ئوس هستند.» مي دانيد که تمام اين افراد جزء بنيانگذارانند. موسي قوم يهود را آزاد و يک دين بزرگ را پايه گذاري کرد. در مورد کوروش احتياجي به توضيح نيست. رومولوس رم و تسه ئوس طبق افسانه ها آتن را پايه گذاري کردند. مي گويد که اين چهار نفر از کساني هستند که مي شود از آنها تقليد کرد چون کارهاي بزرگ انجام داده اند و بيشتر از هر چيز به ياري virtu قدرت را به دست آورده اند و نه با تکيه بر بخت زدن که با برگشتن آن قدرت را از دست بدهند.
ماکياولي بلافاصله موسي را از دور خارج مي کند. علت اين است که موسي البته که بزرگوار بود اما جاي بحث اش اينجاست که او جز اجراي فرمان الهي کاري انجام نمي دهد. او آموزگاري داشت که خداوند بود و او به موسي تعليم مي داد که خودش virtu داشته باشد پس بنابراين موضوع بحث من نيست . اما کساني که بعد از موسي مي آيند کوروش، رومولوس و تسه ئوس اينها بزرگ هستند چون آموزگاراني بزرگ مثل خداوند نداشتند. اينها با تکيه بر virtu خود توانستند بنيانگذار باشند و قابل ستايش هستند و چون در کردار زندگاني ايشان بنگريم مي بينيم که بخت جز فرصتي به آنان نبخشيد.» در اينجا مبحثي که در قبل بيان شد دوباره تکرار شده است.
در اينجا ماکياولي مي گويد آن امکان عملي که بخت در اختيار آدم مي گذارد، فرصت است. بخت جز اينکه فرصتي به آنان داد که بتوانند کاري انجام بدهند و آنها با استفاده از اين فرصت توانستند به ماده يي که بخت در اختيار آنها گذاشته بود صورتي بدهند يعني توانستند بنيانگذاري کنند. آنها اين فرصت را با virtu خودشان غنيمت شمردند و اجازه ندادند اين فرصت از دست برود و مي گويد «اينها توانستند از اين فرصت استفاده کنند و اين مردان را بخت يار کرد و توانايي ذاتي شان بود که اسباب بهره مندي از اين فرصت ها را فراهم آورد و سرانجام کشورشان را سربلند و نام آور ساخت.»
منبع: http://www.etemaad.ir/Released/87-10-15/256.htm
+ نوشته شده در شنبه 5 بهمن1387ساعت   توسط
|
گزارش درسگفتارهاي سيدجواد طباطبايي - 3
ماکياولي در ادامه جمله نخست از فصل يکم وقتي گفت دولت ها دو نوع هستند يا جمهوري يا شهرياري اضافه مي کند؛ «شهرياري ها يا از پدر به پدر ارث رسيده اند يا نوبنياد هستند. نوبنيادها يا يکسره نوبنياد هستند مانند شهرياري فرانچسکو اسفورت در ميلان يا پاره يي هستند. پيوندانيده به قلمرو موروثي پادشاه و فراچنگ آمده او.» معني اين جمله اين است که يا شهرياري ها يکسره نوبنياد هستند مثل ميلان يا اينکه بخشي هستند که ضميمه شده اند به قلمرو يک شاه ديگر يا به قلمرو شهرياري ديگر. که در ادامه مثالي در اين مورد مي آورد؛ «چنانکه پيوند شهرياري ناپل با شهرياري اسپانيا اين گونه است.»
ماکياولي در اينجا به مساله مهمي اشاره مي کند. همان طور که گفتيم ماکياولي درباره شهريار صحبت مي کند و در واقع مساله اصلي کتاب اين کلمه شهرياري است که به کار مي برد. براي اينکه يک مفهوم يا مضمون جديدي را توضيح بدهد.
ماکياولي در اين کتاب با اينکه انواع شهرياري ها را توضيح مي دهد ولي تاکيدش بر يک شهرياري است و آن شهرياري نوبنياد است و نه آن پادشاهي که در آن زمان بود و اکنون هست بلکه ماکياولي مثل ميکل آنجلو است و در واقع مرمري را گرفته است و به تدريج به طرحي از صورت درمي آورد و آنقدر روي آن کار مي کند تا بخش هاي ديگر اين تنديس ظاهر بشود. حال مساله اصلي اين است که اين تنديس امروزين را بدين گونه که هست نبينيم بلکه به سير پيدايش آن توجه کنيم که در اينجا اين تاريخ انديشه سياسي است که به ما نشان مي دهد اين تنديس به چه ترتيبي از آن مرمر بيرون آمده است و اين مفاهيم در کجا نطفه شان بسته شده است.
ماکياولي در ابتدا از شهريار صحبت مي کند ولي در ادامه مي گويد بعضي از شهرياري ها نوبنياد هستند و برخي از آنها ضميمه شده اند و مثال مي زند همچنان که شهرياري ناپل به شهرياري اسپانيا اضافه شد. اينجا است که بايد ببينيم ماکياولي چه مي گويد چون مساله ماکياولي شهريار نوخاسته است بنابراين به شاه اسپانيا نمي تواند
IL Principe بگويد بلکه rey مي گويد. چون ماکياولي تا اينجا راه را باز کرده بود که ما حدوداً بفهميم چه مي گويد. چون ماکياولي در زماني مي نويسد که نمي شود همه چيز را به صراحت گفت. ماکياولي در دوره يي نوشت که دوره اختناق بود پس با منطق خاص خودش اين را نوشته است تا آن که بايد بفهمد، بفهمد و آن که نبايد بفهمد، نفهمد. به عبارت ديگر ماکياولي اين متن را به نوعي نوشته است که در آن دوره اختناق، نوشته اش از گزند هيات مميزي خارج شود. چون آنها از يک درجه شعور خاصي برخوردارند و کار نويسندگان بزرگ اين است که چيزي بنويسند که بالاتر از آن شعور باشد به عبارت ديگر منطقي در نوشته خود به کار ببرند که از شعور هيات مميزي رد بشود. پس وقتي مي گويد شهريار، طبيعي است که همه شهرياري ها را به يک نوع به کار نمي برد.
ماکياولي در اينجا مي گويد قلمرو ناپل اضافه شد به پادشاهي اسپانيا. پس شخصي که در راس اسپانيا است پادشاه است و ماکياولي در مورد آن کلمه را به کار مي برد. پس آنچه که به پادشاهي اسپانيا اضافه شد پادشاهي نبود بلکه قلمروي از ايتاليا بود که به سرزمين هاي پادشاهي اسپانيا اضافه شد. در اينجا ماکياولي در مورد اسپانيا اضافه شدن به سرزمين هاي اسپانيا را بيان مي کند، نه قلمرو اسپانيا را. ماکياولي در اينجا راه را باز مي کند براي اينکه بفهميم IL Principe آن شهرياري که موضوع بحثش است، اسپانيا نيست. ماکياولي در اينجا به ظرافت مساله مهمي را بيان مي کند و در واقع سر خود را وجه المصالحه قرار مي دهد. چون اين کتاب خطاب به شهريار نوخاسته يي است که روزي بايد ايتاليا را از چنگال بربرهاي جديد که فرانسه و پادشاه اسپانيا باشد، آزاد کند. ماکياولي در آخر کتاب خود مي گويد من به دنبال مرد جوان باهنري هستم که برخواهد خاست و کمر آزادي و استقلال ايتاليا را خواهد بست و در واقع قيام خواهد کرد.
ماکياولي در اينجا شهرياري ها را به حيث تاريخي و به حصر تاريخي به دو دسته تقسيم مي کند؛ شهرياري هاي نوبنياد و آنهايي که ضميمه شده اند و بعد ادامه مي دهد «قلمروهايي که اينچنين فراچنگ مي آيند يا به زندگي در سايه پادشاه خو گرفته اند يا به زندگي آزادانه، شهريار آنها را به تيغ خود گرفته است يا به تيغ ديگران، به ياري بخت يا کارداني فراچنگ آمده اند.»
ماکياولي در اينجا مفاهيم اصلي خودش را با ظرافت تبيين مي کند که هيچ کدام به فارسي منتقل نشده است. ماکياولي در اينجا مي گويد اين قلمروها که اينچنين به دست آمده اند اولاً قلمروهايي هستند که با domigno به دست آمده اند و در راس آنها شهريار است يعني Principe نه پادشاه يا اينکه اينها عادت کرده اند به زندگي آزاد. در اينجا ماکياولي از کلمه Liberty استفاده مي کند که منظورش آزادي به معناي سياسي آن است يعني بنده و برده نظام ديگري نيستند. اين کلمه جزء کلمات اساسي است که ماکياولي مخصوصاً در کتاب گفتارها به کرات در موردش صحبت خواهد کرد.
در ادامه اضافه مي کند «شهريار آنها را به تيغ خود گرفته است» که نادرست ترجمه شده است. در متن آمده Army . کلمه army جزء يکي از اصطلاحات مهم ماکياولي است که در اينجا منظورش سپاه، قشون و تيغ نيست بلکه در اينجا به معناي جنگ افزارها به کار مي رود. علت اينکه اين کلمه را با اين معني به کار مي برد چون در قرينه يي با قانون ها به کار مي رود و اين جمله را هميشه بيان مي کند که کشور آزاد جايي است که در آن قانون هاي خوب و جنگ افزارهاي خوب وجود داشته باشد و قانون هاي خوب را با جنگ افزارهاي خوب مي شود حفظ کرد.
ماکياولي در اينجا مي گويد قلمروها را شهريار يا با جنگ افزارهاي خود به دست آورده يا با جنگ افزارهاي ديگران و اما مهم تر از آن ادامه مي دهد «آنها به ياري بخت يا کارداني فراچنگ آمده اند.»
در اين جمله ماکياولي دو اصطلاح مهم ديگر را وارد مي کند؛ يکي fortuna است که مي توان آن را بخت ناميد ولي اين واژه بخت با معنايي که ما از بخت مي دانيم فرق مي کند. بخت در عرف روم باستان يکي از ايزد بانوان بوده است و همان طور که از ظاهر برمي آيد Fortuna مونث است. ماکياولي مي گويد يا به ياري Fortuna به دست مي آيد يا با virtu. اين کلمه virtu ايتاليايي از لاتين گرفته شده است که در زبان هاي ديگر هم بدين گونه و معناست. معني اصل امروزي اش هم فضيلت virtciou است که مطلقاً به معناي فضيلتي که يک بار اخلاقي بسيار قوي دارد، نيست.
ماکياولي در ابتدا Fortuna را به کار مي برد که مونث است پس در اينجا قرينه آن چيز ديگري است که مذکر بايد باشد که جالب توجه است کلمه virtu يعني مردانه. ما در فارسي هم از فردوسي مصرع «هنر نزد ايرانيان است و بس» را داريم که در اينجا منظور از هنر، موسيقي و... نيست بلکه «ه « نر» است يعني مردانگي نزد ايرانيان است و بس که البته منظور فردوسي در اينجا فضيلت است که البته فضيلت هم در آن دوران جزء ويژگي هاي دوران بوده است پس virtu هم که فضيلت است، مردانه است.
در زبان هاي ديگر (انگليسي و فرانسوي) کلمه virtu را به همان صورت ايتاليايي خود حفظ مي کنند و توضيح مي دهند.
شهريار نوخاسته قلمرو سرزميني که به دست مي آورد (Skuto) را به وسيله اين دو شخصيت دولتي نوبنياد ايجاد مي کند. از اينجا به بعد است که ماکياولي با ديالکتيک بسيار پيچيده يي نشان خواهد داد اين مرد و زن الهه بخت و هنر مردانگي شهريار جوان دولتي نو بنيان مي گذارد. به عبارت ديگر بنيانگذاري شهريار نوخاسته مبتني است بر منطقي که از ديالکتيک ميان مناسبات پيچيده Fortuna و virtu به دست خواهد آمد و اينجاست که دولت نوبنياد تاسيس خواهد شد. کاري که ماکياولي به تدريج انجام مي دهد اين است که مي گويد اين کتاب را براي آن شهريار نوخاسته يي مي نويسم که خواهد آمد. مضمون کتاب عبارت است از توضيح يا تدوين يک نظريه جديد سياست که آن را شهريار نوخاسته به کار خواهد بست. بعضي ها اين توضيح را داده اند که کتاب شهريار متعلق به يک دوره خاص است که زمان آن گذشته است، نه کتاب سياستي که براي هميشه مورد استفاده قرار گيرد و در صورتي که دولت نوبنيادي بخواهد تاسيس شود نمي تواند اين ديالکتيک مهم را مدنظر قرار ندهد.
آنچه از اين نخستين فصل که کوتاه ترين فصل کتاب است ولي در عين حال عمده ترين مفاهيم انديشه سياسي جديد و انديشه ماکياولي در اينجا تعبيه شده است، برمي آيد اين است که بحث اصلي انديشه سياسي ناظر بر تامل نظري درباره دولت است و به ويژه دولت هاي نوخاسته که شهرياران نوخاسته پايه گذاري مي کنند که ناظر بر مساله مهم است، نخست بحث اصلي ناظر بر جنگ افزارهايي است که شهرياران نوخاسته از آنها براي تسخير قلمروي بهره مي گيرند و از طرف ديگر فهميدن ديالکتيک بين Fortuna و virtu است و اينجاست که کار سخت است چون شهريار نوخاسته مي تواند با تکيه بر جنگ افزارهاي خود و از طرف ديگر مي تواند داراي virtu يا هنر و مردانگي باشد اما چيز مهم اين است که بخت Fortuna تغييريابنده است. ماکياولي در جايي ديگر مي گويد تا آنجايي که آزادي را از انسان سلب نکرده باشم بايد بگويم حداقل 50 درصد رفتار ما را بخت تعيين مي کند و 50 درصدش در اختيار ماست و با هنر مردانگي و نيروي جنگ افزارهاي خود مي توان دولت را تاسيس کرد و بخت را تغيير داد.
و مهم تر از اينها اصطلاح ديگري است که در اينجا ظاهر نمي شود و در فصل هاي ديگري ظاهر خواهد شد که بعداً به آن خواهيم پرداخت. کلمه occasione به معناي فرصت است. ماکياولي مي گويد شهريار نوخاسته يي که داراي هنرهاي مردانه است شرايطي را که Fortuna ايجاد مي کند در تغييرات خود آن شرايط را به occasione تبديل مي کند يعني آن را به فرصت تبديل مي کند.
آنهايي که اين ديالکتيک را نمي توانند درک کنند زماني که بخت تغيير پيدا مي کند مقهور بخت مي شوند اما به نيروي کاربرد جنگ افزارهاي خودي و به نيروي هنرهاي مردانه است که مي توان تغييرات Fortuna را به occasione تبديل کرد و آن را به نفع خود تغيير داد
منبع: http://www.etemaad.ir/Released/87-10-02/166.htm
+ نوشته شده در شنبه 5 بهمن1387ساعت   توسط
|