X
تبلیغات
دکتر سید جواد طباطبایی

دکتر سید جواد طباطبایی

وبلاگ معرفی دکتر سید جواد طباطبایی

ترتيبات و نهادهاي جديد (روزنامه اعتماد)

گزارش درسگفتارهاي سيدجواد طباطبايي - 5

در ادامه تفسير و بررسي فصل ششم شهريار ماکياولي به اينجا رسيديم که مي گويد؛ «مرداني که اينچنين با هنر خويش به شهرياري رسند، آن را دشوار به دست مي آورند اما آسان نگه مي دارند» چون مشکلات تابعي از virtu آنهاست. «بخشي از دشواري کار در پي ريزي نهادها و راه و رسم هاي تازه يي است که استواري و ايمني دولت نوبنياد ناگزيربازبسته بدان است.» کلمه يي که ماکياولي در اينجا به کار مي برد بسيار اساسي و جزء اصطلاحات بسيار مهم ماکياولي است. در آغاز کار شهريار نوخاسته قدرتي را به دست آورده که در اينجا بخش اعظم دشواري او در پي ريزي اين کلمه است که در اينجا به کار برده است يعني در ترتيبات و نهادهاي جديدي که ايجاد مي کند. ماکياولي در اينجا از ordini صحبت مي کند يعني چيزي که در قديم به آن ترتيبات مي گفتند. در واقع ماکياولي مي گويد شهريار نوخاسته در آغاز به قدرت رسيدن بايد نهادها و ترتيبات جديد را ايجاد کند البته در اينجا کلمه نهادها را استفاده مي کنيم کلمه جديدي است و ما آن را ذيل ترتيبات به کار مي بريم تا معلوم باشد بحث نهادها که در انديشه سياسي بعد از اين مطرح مي شود هنوز اين نيست و ادامه مي دهد؛ «بايد به يادداشت کاري دشوارتر از بنياد کردن ساماني تازه و خطرناک تر از پيشبرد آن و گمان انگيزتر از کاميابي در آن نيست.» در اينجا نيز ماکياولي اصطلاح پيشين را به کار مي برد که منظورش ترتيبات و نهادهاست که در اينجا ترجمه به سامان هاي تازه شده است که نادقيق است. در اينجا ماکياولي توضيح مي دهد براي اينکه نهادهاي نو به دست بيايد کاري بسيار خطرناک و نامطمئن تر از آن وجود ندارد و کاري است سخت «زيرا بنيادگذار نظم نوين همه برخورداران از نظم کهن را دشمن خويش خواهد ساخت» و خطرناک بودن اين کار در اين جمله بيان شد.

در اينجا باز کلمه ordini براي بار سوم در اين دو سه سطر به کار رفته است که به سومين وجه ترجمه شده است که در ابتدا نهادهاي نو و بعد سازمان هاي تازه و در اينجا بنيادگذاري نظم نوين به کار رفته است. در ابتدا بايد توضيح داد نوين کلمه يي فارسي و ترکي است به معناي شاهزاده و همچنين نظم نوين که در اينجا به کار رفته است اصطلاح جديدتر از زمان ماکياولي است و بعداً در انقلاب فرانسه است که مساله نظم نو ايجاد شد چون اگر مفهوم انقلاب نباشد نظم نو معني ندارد همان طور که تمام کساني که مبتني بر نظام هاي فکري سنتي صحبت مي کنند منظورشان از نظم نو به زبان ما، بدعت است و نظم نو از زماني وارد مي شود که انقلاب فرانسه، انقلاب در معناي جديد رخ مي دهد يعني اينکه نظم کهن بر هم زده شده و نظم جديد، نظم متفاوتي با آن ايجاد شده است. ماکياولي هم در نظامي صحبت مي کرد که اين اصطلاح معني نمي داد به اين دليل ordini را به صورت جمع به کار مي برد يعني ترتيبات جديد که از آن نهادهاي جديد را مي فهمد.

ساختن ترتيبات جديد بدين لحاظ خطرناک است که بر منافع گروهي که پيشتر، از نظام پيشين نفع مي بردند، ضرر مي رساند پس بنابراين پرمخاطره است. البته در ادامه مطلب سعي مي کند توضيح بدهد که به چه ترتيبي بايد جلوي توطئه کساني که از نظام پيشين منتفع مي شوند را گرفت که وارد آن بحث نمي شوم. ولي نکته مهم در اينجاست که وقتي ترتيبات جديد درست شد، ترتيبات جديد ناچار بايد مبتني بر جنگ افزارهاي خوب باشد.

بنيانگذاري که بر جنگ افزارها تکيه نکند نمي تواند اين ترتيبات جديد را حفظ کند. ماکياولي در ادامه خواهد گفت که در هر کشوري، يا به زبان امروزي تر در هر نظام حکومتي دو چيز مهم است؛ قانون هاي خوب و جنگ افزارهاي خوب. قانون هاي خوب بدون جنگ افزارهاي خوب هيچ ارزشي ندارد. کساني که فکر مي کنند حکومت قانون مي تواند وجود داشته باشد آن را مي توان در ديالکتيک پيچيده آن با جنگ افزارهاي خوب يافت، پس بنابراين به اصطلاح امروزي تر حکومت قانون بر ديالکتيک پيچيده دو چيز استوار است؛ قانون هاي خوب و جنگ افزارها خوب و از اينجاست که نتيجه مي گيرد که «از اين روست که پيامبران سلحشور همگي پيروز بوده اند و پيامبران بي سلاح ناکام مانده اند.» در اينجا اين سلحشور بودن نه اينکه فقط مي توانستند بجنگند بلکه کساني بودند که ترتيبات جديدشان مبتني بود بر جنگ افزارهاي خوب. منظور ماکياولي از پيامبران در اينجا، کوروش و رومولوس و تسه ئوس است يعني کساني که پايه گذار بودند و به وسيله جنگ افزارهاي خوب پيروز بودند و آنهايي که اين جنگ افزارهاي خوب را نداشتند از بين رفتند. «افزون بر آنچه گفتيم، بايد دانست طبع مردم همواره به يک رنگ نمي ماند. آنان را آسان به سويي توان کشيد اما نگاه داشتن شان در آن جهت دشوار است. از اين رو بايد چنان کرد که هرگاه پايه ايمان شان سستي گيرد به زور ايمان آورند. موسي، کوروش، تسه ئوس و رومولوس اگر سلحشور نمي بودند کي مي توانستند ديرزماني نهادهاي خود را محترم نگاه دارند.»

ماکياولي مي گويد بنيانگذار نوخاسته بايد در آغاز کار خود ترتيبات و نهادهايي را ايجاد بکند که مردم اگر از آن روي برگرداندند و اعتقادشان را از دست دادند به زور اعتقاد پيدا کنند. ماکياولي در اينجا براي اولين بار کلمه مردم را به کار مي برد که در ادامه خواهيم ديد ماکياولي با وارد کردن اين کلمه چه انقلابي در انديشه سياسي انجام مي دهد. بنيانگذار نوخاسته لاجرم تکيه بر مردم و جنگ افزارهاي خود دارد. از طرف ديگر مردم او را پذيرفته اند اما مردم شايد در آغاز کار از او برگردند به خاطر مشکلات، پس شهريار نوآيين بايد اين امکان را داشته باشد ضمن اينکه نهادهايي را ايجاد مي کند. اگر طبع مردم تغيير پيدا کرد و ايمان شان سست شد به زور ايمان شان را حفظ کند يعني مردم را به زور بايد برگردانند و مجبور کنند تا نهادها و ترتيبات جديد را بپذيرند و بعد مي گويد اگر اين کوروش، رومولوس و تسه ئوس بي سلاح بودند هرگز نمي توانستند نهادهايشان را حفظ و در تاريخ شهرت پيدا کنند. بعد از آن ماکياولي يکي از پيامبران بي سلاح را مثال مي زند و مي گويد؛ «چنان که در روزگار خود سرنوشت برادر جيرولامو ساوو نارولا را ديديم که چون ايمان مردم به وي سستي گرفت، او نهادهاي تازه اش چگونه سرنگون شدند.»

در ابتدا بايد توضيح داد که او که بود. ساوونارولا يک شخصيت بسيار مهم و جالب توجه و عبرت انگيز در تاريخ ايتاليا است. او در زماني که ماکياولي نوجوان بود در فلورانس به قدرت رسيد. او در آغاز قرن 16 از خلاء قدرت استفاده کرد و فرمانروايان قبلي را برکنار کرد و به قدرت رسيد. ساوونارولا راهبه گوشه گيري در صومعه سان مارکو بود که به تدريج ادعاهايي کرد و متوجه شد که عالم رو به تباهي است و اخلاق مردم بسيار فاسد شده است. در آغاز رنسانس ايتاليا از نظر اهل ديانت از انواع تباهي ها انباشته بود. او جمعيتي را به گرد خود جمع کرد و به وعظ آنان پرداخت و در موعظه هاي خود به تدريج بيان مي کرد که ما به آخرالزمان نزديک مي شويم و همين چند روز ديگر عيسي مسيح دوباره برمي گردد براي اينکه عالم را نجات دهد.

او با اين کار مردم را تهييج مي کرد. در ابتدا با گريه و زاري و بعد با به راه انداختن دستجاتي از جوان ها که به هر کسي که قمار مي کرد يا شراب مي خورد و هر کار خلاف شرعي يا خلاف اخلاقي را انجام مي داد، حمله کنند. دو سه سالي قدرت را در دست گرفت و به تدريج مثل کساني همانند خودش (کالون در ژنو) يک نوع جمهوري فضيلت و تقوي را برقرار کرد و بسيار بر مردم سختگيري مي کرد تا اينکه همگان از او برگشتند و برادر روحاني را گرفتند و به همراه دو نفر از کساني که به او ايمان آورده بودند در ميدان اصلي شهر فلورانس به آتش کشيدند.

در زماني که اين اتفاق افتاد ماکياولي يک آدم گمنام و جواني بود و در گوشه يي تحولات آمد و شد قدرت را تماشا مي کرد. بنابراين در چند جا به تجربه اين شخص برمي گردد و به ترتيبات جديدي که سعي کرد ايجاد کند، اشاره و بيان مي کند اين ترتيبات نمي توانست درست باشد چون او به عنوان اهل شريعت اعتقاد نداشت که نظم جديد مي شود ايجاد کرد. او اعتقاد داشت نظم اصلي در آغاز بوده و مي شود به آن بازگشت. او بر مبناي ديانت استدلال مي کند و مي گويد بايد به يک نظم نو رسيد و نظم نو آني است که در صدر مسيحيت آمده بود و ما مي توانيم به آن برگرديم. پس تلقي از انقلاب نبود و در واقع او مي خواست احيا کند. احيا اصطلاح ديني است که در جاهاي مختلف به کار رفته است و غزالي و... اعتقاد به احيا کردن داشتند و نه انقلاب. احيا يعني آن چيزي که يا مرده يا در حال مردن است. پس ساوونارولا در واقع نظم نويي را مي خواست ايجاد کند و ترتيبات جديدي را به وجود بياورد و نظامي را ايجاد کند که بتواند صدر مسيحيت را احيا کند.

ماکياولي مثال ساوونارولا را مي آورد و بدين اعتبار که او پيغمبري بود بي سلاح و بر مردم تکيه زد و بديهي است که طبع مردم هم تغييريابنده است و در آنجايي که او ترتيبات جديد را ايجاد کرده بود به خطر افتاد چون زوري نداشت بنابراين از بين رفت و سرش را بر باد داد. پس بنابراين بديهي است که بنيانگذار نو نمي تواند زور (جنگ افزار) نداشته باشد البته مساله اصلي ماکياولي اين نيست که او زور نداشت چون در مورد اين شخص در جاهاي ديگري هم صحبت مي کند و ايراد اصلي کارش را بيان مي کند. اصطلاحي که ماکياولي در مورد او به کار مي برد به زبان امروزي اين بود که ساوونارولا بايد مي دانست با سخنراني نمي شود کشور را اداره کرد و اينجا بود که شکست خورد. چون او جز وعظ و موعظه چيز ديگري از سياست بلد نبود و نه Virtuداشت و نه Fortuna اين فرصت ها را پيش آورده بود بنابراين از بين رفت و سرش را بر باد داد.

ماکياولي در مورد کوروش و ديگران مي گويد اينها مواردي هستند که هم بخت فرصتي پيش آورد و هم اينها توان آن را داشتند که از آن فرصت استفاده کنند و اين ديالکتيک به نفع آنان بود ولي هميشه اين اتفاق نمي افتد که هم بخت يار باشد و فرصتي به وجود آورد و درست در آن لحظه هم شخص اين توانايي را داشته باشد که از اين فرصت استفاده کند و قدرت را به دست آورد و آن را حفظ کند و در اينجا مثال ديگري مي آورد در مورد شخصي که همه شرايط برايش مهيا شد ولي بخت کاملاً يار نبود. ماکياولي مي گويد؛ «و آن هيرون سيراکوزي است. وي از ميان عامه برخاست و به شهرياري سيراکوز رسيد و از بخت جز فرصتي به دست نياورد.» در اين قسمت ترجمه را تصحيح کردم «زيرا مردم آنجا تحت ستم بودند و او را به سرداري برگزيدند و او آنگاه شايستگي شهرياري آنان را پيدا کرد. اما او همان زمان که يکي از شهروندان ساده بود يعني از عوام مردم بود بخت يک شخص عامي و عادي را داشت. چنان که شايستگي يعني Virtu پيدا کرد. يک نفر درباره او نوشت؛ او از شهرياري جز قلمرو شهرياري کم نداشت.» يعني همه چيز داشت اما اين امکان پيش نيامد که قلمرويي شهرياري به وجود آورد تا اينکه وقتي به قدرت رسيد «وي سپاهي گري کهن را برانداخت و سپاهي تازه آراست.» در اينجا اين دو اصطلاح بسيار مهم است. ماکياولي در اينجا به وضوح اشاره مي کند که هر سپاهي سپاه نيست. سپاهي گري اول آن چيزي است که کهن باشد و آنجايي که مردم تحت ستم باشند و اين تحت ستم بودن مبتني بر يک قدرت نظامي باشد که در خدمت يک نفر و منافع يک نفر است. ماکياولي مي گويد هيرون اين سپاهي گري کهن يا نظام مزدوران کهن را برانداخت براي اينکه سپاهي متشکل از سربازان را در خدمت خودش بگيرد و البته مسائل ديگري هم بيان مي کند که به آنها نمي پردازيم.

در ادامه چند نکته از فصل هفتم را بيان مي کنيم که عنوانش است «در باب شهرياري هاي نوبنياد به زور بازوي ديگران يعني با Virtu ديگران قدرت را به دست گرفته اند.» در فصل قبل صحبت از بنيانگذاراني بود که به وسيله جنگ افزارهاي خود و با Virtu خود قدرت را به دست مي گيرند و گفت اين کار در آغاز بسيار مشکل است ولي در ادامه وقتي ترتيبات و نهادهاي جديد برقرار شد مشکلي وجود ندارد.

ماکياولي در اين فصل برعکس آن را مي گويد و در مورد کساني صحبت مي کند که از جنگ افزارهاي ديگران قدرت را به دست مي گيرند و از طرف ديگر از Fortuna ديگران استفاده مي کنند. بنابراين يک امر مهم وجود ندارد که عبارت باشد از Virtu و يک چيز ديگري وجود دارد که بسيار تغييريابنده است و روي آن نمي شود حساب کرد و آن بخت است که هم مي تواند باشد و هم نباشد. پس بنابراين مي گويد اينها کساني هستند که به آساني قدرت را به دست مي آورند چون ديگران آنها را به قدرت رساندند ولي نگهداري اين قدرت که مبتني بر اراده و جنگ افزارها و بخت ديگران است کار سختي است خصوصاً اگر نداند به چه ترتيبي بايد حکومت کرد و از آنجايي که در کار دولت و حکومت نبودند طبيعتاً کارشان سخت تر است.

در اينجا ماکياولي مثال ديگري را در مقابل مثال کماندار مي آورد که مي گويد؛ اينها مثل تنه درختاني هستند که بسيار زود رشد مي کنند که نه تنه درستي دارند و نه ريشه يي که با نخستين تندباد يا باد مخالفي اينها از بين مي روند. مي گويد مورد کساني که با جنگ افزارهاي ديگران به قدرت رسيدند مثل آنهايي است که زود از بين مي روند. ماکياولي مي گويد؛ «در باب اين دو شيوه رسيدن به شهرياري يعني باهنر يا به ياري بخت از دو نمونه ياد خواهم کرد که در يادها زنده است؛ فرانچسکو اسفورت و ديگري چزاره بورجا. ما در اينجا در مورد چزاره بورجا کمي بحث مي کنيم. چزاره بورجا دوک ايالت ميلان در ايتاليا بود. پدر او الکساندر چهارم پاپ بود و او بود که شرايطي ايجاد کرد که ايالت ميلان جزء مستملکات حکومت پاپي شود و قدرت را در واقع پدرش به او داد و قدرت را با مرگ پدرش و آمدن پاپي که مخالف او (چزاره بورجا) بود از دست داد. البته اين نکته بسيار جالب توجه است که در زمان رنسانس اتفاق مي افتاد چون مي دانيد پاپ نه زن دارد و قاعدتاً نه بچه يي که حکومت را به او بدهد ولي در آن زمان از اين اتفاقات مي افتاد که پاپي زن و بچه يي داشت و فاسد نيز بود و در مناسبات قدرت خاص آن دوران که پاپ هم انتخابي بود از طريق کاردينال ها انتخاب مي شد. که در اين رابطه هر خانواده يي که نفوذش بيشتر بود به پاپي انتخاب مي شد و در اين مناسبات بود که الکساندر چهارم به قدرت رسيد و چزاره هم بدين پشتوانه توانست مدتي ايالت ميلان را داشته باشد. ماکياولي در فصل هفتم به تحليل اين قضيه پرداخته است که به چه ترتيبي چزاره بورجا از تمام اهرم هاي قدرت استفاده کرد و همه چيز برايش مهيا شد و از طرف ديگر چند کار بسيار مهم را به موقع انجام داد. مثلاً خانواده هاي متنفذي را که مي شد خريد را خريد و به خود متمايل کرد و با آنها ائتلافي برقرار کرد و آنهايي را که بايد از بين مي برد به موقع از بين برد. در اين بين نفوذ پدرش بسيار مهم بود و تمام اين کارها را انجام داد و قدرت پيدا کرد ولي در آخرين لحظه يي که در واقع کاملاً بر امور مسلط مي شد از يک طرف الکساندر چهارم پدرش مريض شد و مرد و از سوي ديگر خودش در بستر بيماري افتاد. ماکياولي مي گويد بخت تمام اين شرايط و فرصت ها را براي او ايجاد کرده بود و او هم از همه فرصت ها تا جايي که مي توانست براي حفظ قدرتش استفاده کرده بود اما او حساب اين را نکرده بود که روزي مريض خواهد شد پدرش هم خواهد مرد و از طرف ديگر حسابش آنجا غلط درآمد که وقتي پاپ بعدي ژوليوس دوم را مي خواستند انتخاب کنند در مناسبات قدرت ميان کاردينال ها نتوانست مانوري بدهد که فردي را که مدنظر داشت پاپ کند چون بعضي ها با او دشمن بودند و بعضي ها هم با او رفيق نبودند. مي گويد او نتوانست کاري انجام بدهد که لااقل رابطه نيروها را به نوعي تنظيم کند و بر هم بزند که کساني که با او مخالف و دشمن بودند به پاپي نرسند بلکه کسي روي کار بيايد که با او فقط رفيق نبود، در اين صورت مي شد کاري انجام داد.

ماکياولي به کرات با چزاره بورجا ملاقات کرده بود که در يکي از ديدارها چزاره بورجا به او مي گويد؛ «روزي ژوليوس دوم به پاپي برگزيده شد. چزاره بورجا به من گفت براي هنگام مرگ پدر فکر همه چيز را کرده بودم و چاره هر کاري انديشيده بود جز آنکه خود نيز در آن هنگام در بستر مرگ افتاده باشد.» بعد نتيجه بسيار مهمي مي گيرد که وقتي در کارهاي چزاره بورجا نگاه مي کنم هيچ چيزي را نمي بينم که سزاوار سرزنش باشد بلکه به گمان من همگي سرمشقي است براي همه کساني که به ياري بخت و Virtu ديگران به قدرت مي رسند.

 

منبع: http://www.etemaad.ir/Released/87-11-01/181.htm

+ نوشته شده در  شنبه 5 بهمن1387ساعت   توسط   | 

تقليد در انديشه ماکياولي (روزنامه اعتماد)

گزارش درس گفتارهاي سيدجواد طباطبايي- 4

در ادامه بررسي کتاب شهريار ماکياولي پس از تفسير فصل اول به فصل ششم مي پردازيم. فصل هاي قبلي، فصل هاي مهمي نيستند يا تا حدودي با خواندن ترجمه فارسي مطالب شان را مي شود فهميد و البته اين مطالب ربط چنداني به امروز ندارد يا با نظريه سياسي که ماکياولي دنبال مي کند کمتر ارتباط دارد. فصل يک را به تفصيل توضيح دادم. بدين علت که ماکياولي در آنجا بود که به تحليل محل نزاع مي پردازد و در آنجاست که مي گويد کتاب من بحثي را مطرح مي کند که عبارت است از شهرياري هاي نوبنياد. بنابراين بحث درباره شهرياري هاي نوخاسته است و اين مساله براي ماکياولي مطرح است براي اينکه ماکياولي در يک دوره يي است که سعي مي کند علم جديدي را تاسيس کند. بنابراين او در حوزه بحث سياسي نوآور است و از سوي ديگر درباره قدرت هاي نو به دست آمده و سامان هاي جديدي که با آغاز دوران جديد استقرار پيدا کرده اند بحث مي کند و در کل اين قسمت از بحث است که بسيار مهم است و در تحول بعدي انديشه مورد استفاده قرار خواهد گرفت و بسط پيدا خواهد کرد.

کتاب هايي که از ديدگاه اخلاقي معمولاً درباره ماکياولي قضاوت کرده اند تاکيد مي کنند بر برخي از فصل هاي کتاب مثل فصل هشتم با عنوان «در باب کساني که با دست هاي آلوده به خون به قدرت مي رسند» که اشتباه است. درست است که ماکياولي در اين باره توضيح داده است که به اين دليل است که مي خواهد حصر واقعي امر سياسي را توضيح دهد و اين طبيعي است چون هنوز هم در دنيا کساني هستند که از اين طريق به قدرت مي رسند ولي در کل مطلب اصلي در جاي ديگري است که ما در اينجا به آن مي پردازيم.

به متن بازمي گرديم. عنوان فصل ششم طبق ترجمه فارسي عبارت است از «در باب کشورهايي که به نيروي بازوي خود مي گيرند» که خيلي روشن نيست يعني کساني که به نيروي بازوي خود آن را به دست مي آورند که ترجمه نادرستي است. ماکياولي مي گويد شهرياري نوبنياد به دو مورد به قدرت مي رسد؛ يک با جنگ افزارهاي خود يعني شهريار نوخاسته يي که با تکيه بر جنگ افزارهاي خود قدرت را به دست مي گيرد و دوم با virtu يعني با هنر مردانگي قدرت را به دست مي آورد.

مساله ماکياولي اين است که ديالکتيک چند عامل را در تغيير قدرت و در تعيين سرشت قدرت توضيح بدهد و بگويد هر کدام از اينها تا چه حد در گرفتن قدرت و در حفظ قدرت موثر هستند و نکته اساسي اين است که اين ديالکتيک قدرت جديد است که ماکياولي در اينجا مطرح مي کند که پيشينيان درباره آن بحث نکرده اند. در سياستنامه هاي پيش از ماکياولي معمولاً اصل بر اين است که ماهيت در واقع آن کسي که قدرت در دست اوست بي لحاظ خود قدرت مورد بحث قرار مي گيرد. يعني بحث بر سر سلطان و شاه است در صورتي که درباره قدرت بحث نمي شود. به اين دليل هم هست که در آنجا تمام بحث اخلاقي است و بحث روي فرد است. ماکياولي به اين دليل توانست از حوزه اخلاق فردي بحث را خارج کند که ماهيت قدرت را موضوع تامل انديشه سياسي قرار داد. ماکياولي متوجه شده بود با مشخصاتي که قدرت جديد پيدا کرده بود ديگر اخلاق فردي، باطني نمي تواند موضوع بحث قرار گيرد. پس در درجه اول شهريار نوخاسته قدرت را با تکيه بر جنگ افزارهاي خود به دست مي آورد. در اينجا باز هم تاکيد مي کنم در اينجا منظور ماکياولي سپاه و نيروي بازو نيست بلکه مساله اصلي ماکياولي جنگ افزار است که در سياست مهم است و بيشتر از آن بايد چيزي هم وجود داشته باشد که ماکياولي به آن virtu مي گويد که مساله مهمي است.

به متن بازمي گرديم. در اين فصل يک موضوع بسيار مهم مطرح شده است که به نظر مي آيد با آنچه تاکنون بيان شد کم و بيش متعارض است يا حتي متناقض. گفتيم که ماکياولي نويسنده يي است نوآور که درباره ماهيت يک مناسبات نو صحبت مي کند اما در اول اين فصل مي گويد؛ «البته چون نوآوري کار سختي است انسان بايد تقليد کند.» اما تقليد با نوآوري دو چيز متفاوت و متعارض است و ماکياولي در چندين جا بر سر اينکه بايد تقليد کرد، تاکيد کرده است. اما معناي تقليد چيست. در اينجا برمي گرديم به متن. «جاي شگفتي نيست اگر من در سخن گفتن از پادشاه هايي نوبنياد از والاترين نمونه پادشاه و دولت سخن رانم زيرا مردم همواره در راه هايي گام مي زنند که ديگران هموار کرده اند و در کارهاي خويش راه تقليد مي پويند گرچه نمي توانند درست پا در جاي پاي ديگران بگذارند يا بدان جا رسند که پيروان شان رسيده اند. خردمند آن کسي است که به راه بزرگان رود و شيوه مردان بزرگ را پي گيرد تا اگر به بزرگي نيز نرسد همتش بزرگ شمارند.»

ترجمه طبق معمول دقيق نيست چون مساله اساسي در تقليد اين نيست که قدم صرفاً در راه آنان بگذارد بلکه مساله اين است که بزرگاني که جلوتر رفته اند راه آنها را بايد دنبال کرد و در آن راه بايد رفت و بنابراين تقليد کرد و نمي گويد اگر نشود پا جاي پاي آنها بگذاريم بلکه مي گويد اگر به virtu آنها دست پيدا نکنيم لاجرم بتوانيم به يک ذره پايين تر از آنها برسيم. پس مساله اصلي اين نيست که صرفاً قدم در آن راه بگذاريم. به عبارت ديگر بحث بر سر صرف تقليد نيست بلکه قدم گذاشتن در راهي است که آنها با virtu يا هنرهاي مردانه رفته اند. پس تقليد نه تقليد از فرد است در راهي که رفته بلکه تقليد از آن تکيه زدن بر چيزي است که آنها بر آن تکيه زده اند که عبارت است از virtu که اين قسمت از ترجمه افتاده است.

در ادامه مي گويد «به راه بزرگان رود و شيوه مردان بزرگ» را پي گيرد که اگر به بزرگي نرسد همتش را بزرگ شمارند. يعني اگر اين تقليدکننده به جايي نرسد که virtu بزرگان پيشين بر آن تکيه کرده اند لااقل بويي از آن virtu به مشام برسد نه اينکه همتش بزرگ دارند. بلکه بايد virtu خودش را به آنها برساند يا به اصطلاح علمايي مïقلîد از مïقîلًد در واقع در virtu نزديک شود که در آنجاست که احتمال کاميابي وجود دارد. پس مساله اصلي در تقليد مساله virtu است. در ادامه مثالي را مطرح مي کند که بسيار مهم است چون در سياست همه جا قاعده عقلي وجود ندارد. در سياست مناسبات تغييريابنده هستند و به ويژه آنکه سياست مبتني بر انسان هاي تغييريابنده است. به عبارت ديگر همه عواملي که موجب تغيير هستند را نمي شود توضيح داد. بنابراين قواعد هميشگي و ثابت عقلي وجود ندارد.

در اينجا است که مثالي را بيان مي کند براي اينکه در داخل مثال هميشه مي شود دستکاري کرد. چون در مثال چيزي است که در حد يک قاعده عقلي عمل مي کند منتها با توجه به شرايط و اوضاع و احوال. مي گويد؛ وقتي که يک تيرانداز مي خواهد تير را به هدف بيندازد چند چيز را بايد بداند. وقتي هدف خصوصاً دور باشد بايد بتواند حساب کند که اين تير مستقيم نخواهد رفت. اين تير تا جايي مي تواند برود ولي بعد از آن ميل به پايين مي کند پس مساله فاصله تا هدف بسيار مهم است و از طرف ديگر بايد بشود سنجيد که تا کجا تير مستقيم مي رود و بعد به طرف پايين ميل مي کند. پس بايد بتواند اينقدر کمان را به طرف بالا بگيرد که وقتي تير به طرف پايين ميل کرد بتواند به هدف برسد. پس يک حساب بسيار پيچيده در تقليد در سياست وجود دارد که تيرانداز بايد بداند قدرت بازويش چقدر است، مي تواند از کجا تيراندازي کند، اين تير تا کجا مي تواند برود، از کجا ميل به پايين مي کند و چقدر بايد اين کمان را بالا گرفت تا به اصل هدف بخورد.

در اينجا تمثيل تيرانداز از ماکياولي بسيار مهم است. او در اينجا نشان مي دهد که شهريار نوخاسته يا هر آدم سياسي ديگر هدف را مستقيم نشانه نمي گيرد بلکه حساب هاي بسياري را وارد مي کند تا بتواند هدف را بگيرد که با توجه به شرايط و اوضاع و احوال و دگرگوني ها به هدف برسد.

ماکياولي مي گويد بنيانگذاران و بنيادگزاران مهم کساني بودند که اينچنين حساب هايي را مي توانستند بکنند. سياست از اينجايي که ماکياولي در واقع بحث مي کند به اين اعتبار علم نيست که قواعد کلي هميشگي ندارد بلکه علم بودنش و پيچيده بودنش از اينجا است که چيزي ثابت نيست و هم انديشمند سياسي و هم رجل سياسي بايد بي نهايت تغييرات را بتواند محاسبه کند تا بتواند به هدف برسد پس بنابراين به عبارت ديگر شرايط آزمايشگاهي هيچ وقت در حوزه سياست وجود ندارد. ما اين بحث را تا اينجا نگاه مي داريم و به ادامه متن مي پردازيم که مي گويد بايد تقليد کرد اما از virtu بزرگان تقليد کرد و از طرف ديگر تقليد مثل مثال کمانداري است که مي داند هدفش والا است ولي رسيدن به هدف مشکل است و تير را بايد بالا بگيرد چون مي داند زمان مردان بزرگ گذشته است. پس بنابراين مردان امروز چون مقلد هستند آن virtu بزرگان را ندارند و در واقع مي خواهد بگويد هيچ مقلدي آن virtu را ندارد مگر اينکه خودش آغازگر چيزي باشد همان طور که کوروش و ديگران بودند که در ادامه مي آيد. مي گويد اينها مبتکران بودند پس virtu چيزي است که براي ما دست يافتني نيست. امروزه يا بايد مانند آنان بود و داراي virtu ناشناخته که بعد روي آن تئوري درست کنند يا از آنها تقليد کرد و راه آنان را دنبال کرد منتها چيزي بيشتر از آن تا بتوان به آنها رسيد و نه خود آنها را تقليد کرد. «پس بايد گفت در دولتي نوبنياد که شهرياري نوخاسته آن را به دست مي آورد مشکلات نگاه داشت دولت يا قدرت بستگي به توانايي virtu شهريار دارد.» يعني «بستگي دارد که وقتي به دست آورد چه virtuيي دارد. مشکلات تابعي است از virtu.» بنابراين يک ديالکتيک ديگر وجود دارد. مشکلات براي همه يکسان نيستند. همه جا وقتي قدرت به دست آمد مشکلات هست. قدرت نو معمولاً مشکلاتي دارد اما بستگي دارد که چه virtuيي، چه نيروي مردانگي وجود داشته باشد که کساني که قدرت را به دست آوردند برطرف سازند. مشکلات تابعي است از virtu.

براي کسي که از ميان عامه مردم برخاسته و به شهرياري رسيده است حکايت توانايي يا بلندي بخت وي مهم است که هر يک از اين دو خود مي تواند کمابيش بسياري از دشواري ها را از بين بردارد. دوباره بازگشتيم به ديالکتيک هايي که قبلاً اشاره شد؛ ديالکتيک بين virtu و fortuna.

قدرت به دست آمده در تحولات بعدي به دو چيز بستگي دارد يک اينکه بخت به چه ميزان مساعد باشد و دوم اينکه چقدر virtu شخصي داشته باشد که اين دو تابع ديگري هستند يعني در جايي که مردانگي بزرگ باشد لاجرم بخت کمتر موثر است ولي آنجايي که مردانگي کمتر باشد بخت و تصادف است که بزرگ تر جلوه مي کند بنابراين مساله ماکياولي اين است که شهريار نوخاسته چگونه اين ديالکتيک را عملي مي کند. ماکياولي ادامه مي دهد «از ميان کساني که با تکيه بر توانايي و نه به ياري بخت به شهرياري رسيده اند به گمان من بلندپايه ترين آنها موسي، کوروش، رومولوس و تسه ئوس هستند.» مي دانيد که تمام اين افراد جزء بنيانگذارانند. موسي قوم يهود را آزاد و يک دين بزرگ را پايه گذاري کرد. در مورد کوروش احتياجي به توضيح نيست. رومولوس رم و تسه ئوس طبق افسانه ها آتن را پايه گذاري کردند. مي گويد که اين چهار نفر از کساني هستند که مي شود از آنها تقليد کرد چون کارهاي بزرگ انجام داده اند و بيشتر از هر چيز به ياري virtu قدرت را به دست آورده اند و نه با تکيه بر بخت زدن که با برگشتن آن قدرت را از دست بدهند.

ماکياولي بلافاصله موسي را از دور خارج مي کند. علت اين است که موسي البته که بزرگوار بود اما جاي بحث اش اينجاست که او جز اجراي فرمان الهي کاري انجام نمي دهد. او آموزگاري داشت که خداوند بود و او به موسي تعليم مي داد که خودش virtu داشته باشد پس بنابراين موضوع بحث من نيست . اما کساني که بعد از موسي مي آيند کوروش، رومولوس و تسه ئوس اينها بزرگ هستند چون آموزگاراني بزرگ مثل خداوند نداشتند. اينها با تکيه بر virtu خود توانستند بنيانگذار باشند و قابل ستايش هستند و چون در کردار زندگاني ايشان بنگريم مي بينيم که بخت جز فرصتي به آنان نبخشيد.» در اينجا مبحثي که در قبل بيان شد دوباره تکرار شده است.


در اينجا ماکياولي مي گويد آن امکان عملي که بخت در اختيار آدم مي گذارد، فرصت است. بخت جز اينکه فرصتي به آنان داد که بتوانند کاري انجام بدهند و آنها با استفاده از اين فرصت توانستند به ماده يي که بخت در اختيار آنها گذاشته بود صورتي بدهند يعني توانستند بنيانگذاري کنند. آنها اين فرصت را با virtu خودشان غنيمت شمردند و اجازه ندادند اين فرصت از دست برود و مي گويد «اينها توانستند از اين فرصت استفاده کنند و اين مردان را بخت يار کرد و توانايي ذاتي شان بود که اسباب بهره مندي از اين فرصت ها را فراهم آورد و سرانجام کشورشان را سربلند و نام آور ساخت.»

 

منبع: http://www.etemaad.ir/Released/87-10-15/256.htm

+ نوشته شده در  شنبه 5 بهمن1387ساعت   توسط   | 

ماکياولي و شهرياري نوآيين (روزنامه اعتماد)

گزارش درسگفتارهاي سيدجواد طباطبايي - 3

ماکياولي در ادامه جمله نخست از فصل يکم وقتي گفت دولت ها دو نوع هستند يا جمهوري يا شهرياري اضافه مي کند؛ «شهرياري ها يا از پدر به پدر ارث رسيده اند يا نوبنياد هستند. نوبنيادها يا يکسره نوبنياد هستند مانند شهرياري فرانچسکو اسفورت در ميلان يا پاره يي هستند. پيوندانيده به قلمرو موروثي پادشاه و فراچنگ آمده او.» معني اين جمله اين است که يا شهرياري ها يکسره نوبنياد هستند مثل ميلان يا اينکه بخشي هستند که ضميمه شده اند به قلمرو يک شاه ديگر يا به قلمرو شهرياري ديگر. که در ادامه مثالي در اين مورد مي آورد؛ «چنانکه پيوند شهرياري ناپل با شهرياري اسپانيا اين گونه است.»
ماکياولي در اينجا به مساله مهمي اشاره مي کند. همان طور که گفتيم ماکياولي درباره شهريار صحبت مي کند و در واقع مساله اصلي کتاب اين کلمه شهرياري است که به کار مي برد. براي اينکه يک مفهوم يا مضمون جديدي را توضيح بدهد.
ماکياولي در اين کتاب با اينکه انواع شهرياري ها را توضيح مي دهد ولي تاکيدش بر يک شهرياري است و آن شهرياري نوبنياد است و نه آن پادشاهي که در آن زمان بود و اکنون هست بلکه ماکياولي مثل ميکل آنجلو است و در واقع مرمري را گرفته است و به تدريج به طرحي از صورت درمي آورد و آنقدر روي آن کار مي کند تا بخش هاي ديگر اين تنديس ظاهر بشود. حال مساله اصلي اين است که اين تنديس امروزين را بدين گونه که هست نبينيم بلکه به سير پيدايش آن توجه کنيم که در اينجا اين تاريخ انديشه سياسي است که به ما نشان مي دهد اين تنديس به چه ترتيبي از آن مرمر بيرون آمده است و اين مفاهيم در کجا نطفه شان بسته شده است.
ماکياولي در ابتدا از شهريار صحبت مي کند ولي در ادامه مي گويد بعضي از شهرياري ها نوبنياد هستند و برخي از آنها ضميمه شده اند و مثال مي زند همچنان که شهرياري ناپل به شهرياري اسپانيا اضافه شد. اينجا است که بايد ببينيم ماکياولي چه مي گويد چون مساله ماکياولي شهريار نوخاسته است بنابراين به شاه اسپانيا نمي تواند
IL Principe بگويد بلکه rey مي گويد. چون ماکياولي تا اينجا راه را باز کرده بود که ما حدوداً بفهميم چه مي گويد. چون ماکياولي در زماني مي نويسد که نمي شود همه چيز را به صراحت گفت. ماکياولي در دوره يي نوشت که دوره اختناق بود پس با منطق خاص خودش اين را نوشته است تا آن که بايد بفهمد، بفهمد و آن که نبايد بفهمد، نفهمد. به عبارت ديگر ماکياولي اين متن را به نوعي نوشته است که در آن دوره اختناق، نوشته اش از گزند هيات مميزي خارج شود. چون آنها از يک درجه شعور خاصي برخوردارند و کار نويسندگان بزرگ اين است که چيزي بنويسند که بالاتر از آن شعور باشد به عبارت ديگر منطقي در نوشته خود به کار ببرند که از شعور هيات مميزي رد بشود. پس وقتي مي گويد شهريار، طبيعي است که همه شهرياري ها را به يک نوع به کار نمي برد.
ماکياولي در اينجا مي گويد قلمرو ناپل اضافه شد به پادشاهي اسپانيا. پس شخصي که در راس اسپانيا است پادشاه است و ماکياولي در مورد آن کلمه را به کار مي برد. پس آنچه که به پادشاهي اسپانيا اضافه شد پادشاهي نبود بلکه قلمروي از ايتاليا بود که به سرزمين هاي پادشاهي اسپانيا اضافه شد. در اينجا ماکياولي در مورد اسپانيا اضافه شدن به سرزمين هاي اسپانيا را بيان مي کند، نه قلمرو اسپانيا را. ماکياولي در اينجا راه را باز مي کند براي اينکه بفهميم IL Principe آن شهرياري که موضوع بحثش است، اسپانيا نيست. ماکياولي در اينجا به ظرافت مساله مهمي را بيان مي کند و در واقع سر خود را وجه المصالحه قرار مي دهد. چون اين کتاب خطاب به شهريار نوخاسته يي است که روزي بايد ايتاليا را از چنگال بربرهاي جديد که فرانسه و پادشاه اسپانيا باشد، آزاد کند. ماکياولي در آخر کتاب خود مي گويد من به دنبال مرد جوان باهنري هستم که برخواهد خاست و کمر آزادي و استقلال ايتاليا را خواهد بست و در واقع قيام خواهد کرد.
ماکياولي در اينجا شهرياري ها را به حيث تاريخي و به حصر تاريخي به دو دسته تقسيم مي کند؛ شهرياري هاي نوبنياد و آنهايي که ضميمه شده اند و بعد ادامه مي دهد «قلمروهايي که اينچنين فراچنگ مي آيند يا به زندگي در سايه پادشاه خو گرفته اند يا به زندگي آزادانه، شهريار آنها را به تيغ خود گرفته است يا به تيغ ديگران، به ياري بخت يا کارداني فراچنگ آمده اند.»
ماکياولي در اينجا مفاهيم اصلي خودش را با ظرافت تبيين مي کند که هيچ کدام به فارسي منتقل نشده است. ماکياولي در اينجا مي گويد اين قلمروها که اينچنين به دست آمده اند اولاً قلمروهايي هستند که با domigno به دست آمده اند و در راس آنها شهريار است يعني Principe نه پادشاه يا اينکه اينها عادت کرده اند به زندگي آزاد. در اينجا ماکياولي از کلمه Liberty استفاده مي کند که منظورش آزادي به معناي سياسي آن است يعني بنده و برده نظام ديگري نيستند. اين کلمه جزء کلمات اساسي است که ماکياولي مخصوصاً در کتاب گفتارها به کرات در موردش صحبت خواهد کرد.
در ادامه اضافه مي کند «شهريار آنها را به تيغ خود گرفته است» که نادرست ترجمه شده است. در متن آمده Army . کلمه army جزء يکي از اصطلاحات مهم ماکياولي است که در اينجا منظورش سپاه، قشون و تيغ نيست بلکه در اينجا به معناي جنگ افزارها به کار مي رود. علت اينکه اين کلمه را با اين معني به کار مي برد چون در قرينه يي با قانون ها به کار مي رود و اين جمله را هميشه بيان مي کند که کشور آزاد جايي است که در آن قانون هاي خوب و جنگ افزارهاي خوب وجود داشته باشد و قانون هاي خوب را با جنگ افزارهاي خوب مي شود حفظ کرد.
ماکياولي در اينجا مي گويد قلمروها را شهريار يا با جنگ افزارهاي خود به دست آورده يا با جنگ افزارهاي ديگران و اما مهم تر از آن ادامه مي دهد «آنها به ياري بخت يا کارداني فراچنگ آمده اند.»
در اين جمله ماکياولي دو اصطلاح مهم ديگر را وارد مي کند؛ يکي fortuna است که مي توان آن را بخت ناميد ولي اين واژه بخت با معنايي که ما از بخت مي دانيم فرق مي کند. بخت در عرف روم باستان يکي از ايزد بانوان بوده است و همان طور که از ظاهر برمي آيد Fortuna مونث است. ماکياولي مي گويد يا به ياري Fortuna به دست مي آيد يا با virtu. اين کلمه virtu ايتاليايي از لاتين گرفته شده است که در زبان هاي ديگر هم بدين گونه و معناست. معني اصل امروزي اش هم فضيلت virtciou است که مطلقاً به معناي فضيلتي که يک بار اخلاقي بسيار قوي دارد، نيست.
ماکياولي در ابتدا Fortuna را به کار مي برد که مونث است پس در اينجا قرينه آن چيز ديگري است که مذکر بايد باشد که جالب توجه است کلمه virtu يعني مردانه. ما در فارسي هم از فردوسي مصرع «هنر نزد ايرانيان است و بس» را داريم که در اينجا منظور از هنر، موسيقي و... نيست بلکه «ه « نر» است يعني مردانگي نزد ايرانيان است و بس که البته منظور فردوسي در اينجا فضيلت است که البته فضيلت هم در آن دوران جزء ويژگي هاي دوران بوده است پس virtu هم که فضيلت است، مردانه است.
در زبان هاي ديگر (انگليسي و فرانسوي) کلمه virtu را به همان صورت ايتاليايي خود حفظ مي کنند و توضيح مي دهند.
شهريار نوخاسته قلمرو سرزميني که به دست مي آورد (Skuto) را به وسيله اين دو شخصيت دولتي نوبنياد ايجاد مي کند. از اينجا به بعد است که ماکياولي با ديالکتيک بسيار پيچيده يي نشان خواهد داد اين مرد و زن الهه بخت و هنر مردانگي شهريار جوان دولتي نو بنيان مي گذارد. به عبارت ديگر بنيانگذاري شهريار نوخاسته مبتني است بر منطقي که از ديالکتيک ميان مناسبات پيچيده Fortuna و virtu به دست خواهد آمد و اينجاست که دولت نوبنياد تاسيس خواهد شد. کاري که ماکياولي به تدريج انجام مي دهد اين است که مي گويد اين کتاب را براي آن شهريار نوخاسته يي مي نويسم که خواهد آمد. مضمون کتاب عبارت است از توضيح يا تدوين يک نظريه جديد سياست که آن را شهريار نوخاسته به کار خواهد بست. بعضي ها اين توضيح را داده اند که کتاب شهريار متعلق به يک دوره خاص است که زمان آن گذشته است، نه کتاب سياستي که براي هميشه مورد استفاده قرار گيرد و در صورتي که دولت نوبنيادي بخواهد تاسيس شود نمي تواند اين ديالکتيک مهم را مدنظر قرار ندهد.
آنچه از اين نخستين فصل که کوتاه ترين فصل کتاب است ولي در عين حال عمده ترين مفاهيم انديشه سياسي جديد و انديشه ماکياولي در اينجا تعبيه شده است، برمي آيد اين است که بحث اصلي انديشه سياسي ناظر بر تامل نظري درباره دولت است و به ويژه دولت هاي نوخاسته که شهرياران نوخاسته پايه گذاري مي کنند که ناظر بر مساله مهم است، نخست بحث اصلي ناظر بر جنگ افزارهايي است که شهرياران نوخاسته از آنها براي تسخير قلمروي بهره مي گيرند و از طرف ديگر فهميدن ديالکتيک بين Fortuna و virtu است و اينجاست که کار سخت است چون شهريار نوخاسته مي تواند با تکيه بر جنگ افزارهاي خود و از طرف ديگر مي تواند داراي virtu يا هنر و مردانگي باشد اما چيز مهم اين است که بخت Fortuna تغييريابنده است. ماکياولي در جايي ديگر مي گويد تا آنجايي که آزادي را از انسان سلب نکرده باشم بايد بگويم حداقل 50 درصد رفتار ما را بخت تعيين مي کند و 50 درصدش در اختيار ماست و با هنر مردانگي و نيروي جنگ افزارهاي خود مي توان دولت را تاسيس کرد و بخت را تغيير داد.
و مهم تر از اينها اصطلاح ديگري است که در اينجا ظاهر نمي شود و در فصل هاي ديگري ظاهر خواهد شد که بعداً به آن خواهيم پرداخت. کلمه occasione به معناي فرصت است. ماکياولي مي گويد شهريار نوخاسته يي که داراي هنرهاي مردانه است شرايطي را که Fortuna ايجاد مي کند در تغييرات خود آن شرايط را به occasione تبديل مي کند يعني آن را به فرصت تبديل مي کند.
آنهايي که اين ديالکتيک را نمي توانند درک کنند زماني که بخت تغيير پيدا مي کند مقهور بخت مي شوند اما به نيروي کاربرد جنگ افزارهاي خودي و به نيروي هنرهاي مردانه است که مي توان تغييرات Fortuna را به occasione تبديل کرد و آن را به نفع خود تغيير داد

منبع: http://www.etemaad.ir/Released/87-10-02/166.htm

+ نوشته شده در  شنبه 5 بهمن1387ساعت   توسط   | 

ماکياولي آغازگر انديشه سياسي جديد(روزنامه اعتماد)

گزارش درس گفتار سيدجواد طباطبايي «قسمت دوم»

کتاب شهريار در شرايط خاصي نوشته شد. ماکياولي زماني که از دولت کنار گذاشته شد شروع کرد به تامل کردن در امر سياسي و در اينکه مناسبات سياسي چيست. تا پيش از اين ماکياولي به عنوان سفير و فرستاده جمهوري فلورانس در مذاکرات با قدرت هاي بزرگ حضور داشت و سياست را در عمل لمس کرده بود و به عبارت ديگر سياست روز و جديد را تجربه کرده بود اما از اينجا به بعد است که ماکياولي از کارهاي عملي خود فاصله مي گيرد و به نويسندگان قديم که سياست زمان خودشان را تجربه کرده اند و در سياست روزشان تامل نظري کرده اند، بازمي گردد. بدين علت که مفاهيمي تدوين کند تا تجربه سياسي خودش را در آن مفاهيم بريزد و توضيح بدهد و در اينجا مساله ماکياولي اين بود که در حوزه سياست به چه صورتي مي شود يا با چه ابزاري مي شود بنيانگذاري کرد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آذر1387ساعت   توسط   | 

در دفاع از ماکياولي (روزنامه اعتماد)

گزارش درس گفتار سيدجواد طباطبايي «قسمت اول»


ماکياولي از بدنام ترين نويسندگان سياسي است به علت کار اساسي و مهمي که در حوزه انديشه به ويژه انديشه سياسي انجام داده است. زماني که ماکياولي کتاب خود را مي نوشت (در آغاز قرن شانزدهم م)، هنوز ارزش هاي عمده اروپايي، ارزش هاي کليسايي و الهيات مسيحي بود و بنابراين طبيعي است که ماکياولي بسيار زود بدنام شد و سپس عنوان کتابش در ليست کتاب هاي ممنوعه کليسايي وارد شد و مدت ها اين کتاب خوانده نمي شد و کساني که اين کتاب را مي خواندند، تکفير مي شدند.

اين بدنامي ماکياولي در نوشته هاي فارسي هم وارد شده است و مثل همه چيزهاي ما که بسيار عاميانه و سطحي و از سر جهل مرکب است، طبيعي است که ماکياولي اين سرنوشت را پيدا کند و به عنوان نوعي فحش و نسبت بد به کار رود. از سوي ديگر بعضي از کتاب هاي سياسي را که مي خوانيد، مي بينيد که ماکياولي را با افرادي مقايسه کرده اند، با خواجه نظام الملک که البته مي توان گفت که وجهي دارد. با عبيد زاکاني با آن شوخي ها و طنز گزنده و سياهش مقايسه کرده اند و بعد بدتر از اينکه با يک شخصي به نام فضل الله روزبهان خنجي که يک سني متعصب آغاز قرن 10 هجري است که در مخالفت با آمدن شاه اسماعيل صفوي از ايران فرار کرد و رفت و پناه برد به خليفه عثماني و در آنجا فتوايي داد که اين روافض را بايد سرشان را به سنگ کوبيد. از تمام موارد که بگذريم هر جايي که ديده اند شخصي در بيرون چارچوب موازين شرعي اخلاقي رايج و راجع به قدرت صحبت مي کند را با ماکياولي مقايسه کرده اند.

ماکياولي نه خواندنش به آساني است و نه آدم آنقدر دم دستي است که هر کسي با اين ترجمه هاي فارسي و قبل از آن با نوشته هاي بسيار ابتدايي که در کتاب هاي انديشه سياسي مثل خداوندان انديشه سياسي آمده است بتوان شناخت و در کل اگر بنا را بر اينها بگذاريم هيچ چيزي در آن نوشته ها نيست که بشود در ماکياولي ردپاي آن را جست
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آذر1387ساعت   توسط   | 

مشروطه بدون عینك ایدئولوژی (مجله شهروند امروز)

  همانطور كه در عنوان این سمینار آمده است قرار است كه ما مشروطه را از منظر علوم اجتماعی بررسی كنیم. نكته مهم همین بررسی مشروطه از منظر «علوم اجتماعی» است. در مورد مشروطه تاكنون به اندازه كافی كتاب تاریخ نوشته شده است. البته منظورم آن نیست كه تاریخ ننویسیم چرا كه هنوز در حوزه تاریخ‌نگاری درست تحولات مشروطه بسیار عقب هستیم. در سال‌های اخیر منابع زیادی منتشر شده است. اما چیزی كه در مورد مشروطه مورد غفلت قرار گرفته، این نكته اساسی است كه مشروطیت به عنوان یك مفهوم در علوم اجتماعی و تاریخ‌نویسی جدید چیست و چه باید باشد؟ در مشروطه ایران چه گذشت؟ و مشروطه ایران چه جایگاهی در تاریخ اندیشه ایران و حتی جهان دارد؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 2 شهریور1387ساعت   توسط   | 

میل سیاست و انزوای نظریه (روزنامه کارگزاران)

شاید تقارن شكست جریان اصلاح‌طلبی در ایران و بالاگرفتن تب آثار سیدجواد طباطبایی، تنها حاصل یك تصادف ساده باشد. با این حال، تاكید طباطبایی بر توجه دوباره به سنت و مبانی، برخی را به گمانه‌زنی پیرامون ارتباط این شهرت و آن شكست كشانده است. وجه مشخصه طباطبایی در این سال‌ها یكی انتقادات صریح و بی‌پرده از جریان روشنفكری و دیگری تاكیدی است كه بر نقش علما در پیشبرد مشروطیت داشته است. انتشار كتاب اخیر طباطبایی با نام «نظریه حكومت قانون در ایران» بهانه‌ای شد تا یك‌شنبه گذشته به دعوت جامعه فرهنگی دانشكده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران پاسخ گفته و به شرح آرای بنیادی خود در این كتاب بپردازد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 12 مرداد1387ساعت   توسط   | 

حكومت قانون (روزنامه تهران امروز)

گزارش سخنراني دكتر سيدجواد طباطبايي در دانشگاه تهران

محسن آزموده: سالن كوچك شيخ انصاري قديمي‌ترين دانشكده حقوق و علوم سياسي ايران عصر روز دوشنبه، نوزدهم اسفندماه، مملو از دانشجويان و علاقه‌منداني بود كه مي‌خواستند سخنان استاد سابقشان را در مورد آخرين كتابش، «نظريه حكومت قانون در ايران» بشنوند. گرچه دكتر سيد جواد طباطبايي در سخنانش مستقيما به كتاب اشاره‌اي نكرد و تنها در زمان پرسش و پاسخ بود كه به برخي انتقادها از كتاب پاسخ گفت. محور سخن طباطبايي در پوشش انتقاد از وضعيت دانشكده حقوق و علوم سياسي، انتقاد از اساس «علم سياست» و ضرورت شكل‌گيري آن بود. اين نشست بيش از سه ساعت به طول انجاميد و طباطبايي، اگرچه متشتت و با خستگي، اما دقيق و صريح ناگفته‌هاي خود را با دانشجويانش بازگو كرد:.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 12 مرداد1387ساعت   توسط   | 

انقلاب فرانسه و فلسفه آلمان (روزنامه کارگزاران)

محقق و نویسنده اندیشه‌های سیاسی در ادامه سلسله درس‌گفتارهای انقلاب سیاسی فرانسه گفت: انقلاب فرانسه تنش‌هایی فکری میان فیلسوفان آلمانی از جمله کانت، فیخته و گوته به وجود آورد. به گزارش مهر، سیدجواد طباطبایی، محقق و نویسنده اندیشه‌های سیاسی، عصر چهارشنبه، هفدهم بهمن‌ماه، در نخستین جلسه از دور جدید سلسله درس‌های انقلاب سیاسی فرانسه که به همت مؤسسه مطالعاتی اندیشه سیاسی و اقتصادی برگزار می‌شود، به منظور تشریح اندیشه سیاسی ناشی از انقلاب فرانسه در قرن هجدهم، به توضیح بنیادهای آن در ایده‌آلیسم آلمانی و اهمیت فلسفه آلمانی در آن پرداخت. طباطبایی که به‌تازگی کتاب «نظریه حکومت قانون در ایران» از او منتشر شده است، سخن خود را با تأکید بر اهمیت انقلاب فرانسه بر جدا شدن غرب از سایر کشورهای جهان آغاز کرد و گفت: با انقلاب فرانسه یک تحول در فرانسه رخ داد که به موافقان و مخالفان آن در جلسات پیشین اشاره کردیم و یک اتفاق نیز در آلمان در سطح فلسفه رخ داد. وی با اشاره به ویژگی‌های آلمان در مقایسه با سایر کشورهای اروپا گفت: آلمان به دلیل موقعیت جغرافیایی و سیاسی از نظر اجتماعی، اقتصادی و سیاسی از سایر کشورهای اروپایی عقب مانده بود، با وجود این، فیلسوفان این کشور چون کانت، فیخته و بعداً هگل به این انقلاب توجه داشتند. مثلاً شلینگ دو رساله درباره حقوق و آزادی نوشته بود. به تعبیر دیگر فرانسوی‌ها کاری را انجام دادند که آلمان‌ها در حوزه نظر به تأمل دوباره پیرامون آن برخاستند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 12 مرداد1387ساعت   توسط   | 

انديشه فيخته

عصر روز چهارشنبه اول اسفندماه، سیدجواد طباطبایی، محقق و پژوهشگر اندیشه‌های سیاسی، در جلسه دیگری از سلسله درس‌گفتارهای انقلاب سیاسی فرانسه كه در موسسه مطالعاتی اندیشه سیاسی و اقتصادی برگزار شد، در ادامه تشریح فیلسوفان ایده‌آلیست آلمانی به بحث از اندیشه‌های فیخته پرداخت. به گزارش مهر، وی گفت: فیخته كار خود را در فلسفه با انقلاب فرانسه مقایسه می‌كند. طباطبایی در آغاز به اهمیت فیخته در مباحث فلسفه سیاسی به‌رغم، ناشناخته‌ماندنش، تاكید كرد و گفت: یكی از كسانی كه بیشترین كار را در مورد انقلاب سیاسی فرانسه كرده و آثارش در مورد انقلاب فرانسه بیش از آثارش در زمینه فلسفه محض است فیخته است، به‌ویژه اگر آثار اخلاقی او را نیز در این زمینه به حساب آوریم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 12 مرداد1387ساعت   توسط   | 

مفهوم عدالت در اندیشه ى سیاسى ابن خلدون (مجله سياسي صلح جاويدان)

مفهوم عدالت در کانون هر اندیشه ى فلسفى در باره ى سیاست قرار دارد. به جرئت مى توان گفت که اختلاف در آراءِ بسیارى از اندیشمندان سیاسى به اختلاف دریافت آنان از این مفهوم باز مى گردد، و اگر بتوان این اختلاف دریافت را به درستى توضیح داد، راه تبیین اختلاف آراء نیز به طور عمده هموار مى شود. شکّى نیست که اختلاف میان دو فیلسوف پر آوازه ى یونانى، افلاطون و ارسطو، در مجموع به دریافت متفاوت آنان از مفهوم عدالت باز مى گردد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 16 فروردین1387ساعت   توسط   | 

توکويل و وضع اجتماعي

دکتر سيدجواد طباطبايي در دوازدهمين سلسله گفتارهاي فلسفه سياسي انقلاب فرانسه گفت؛ از نظر توکويل وضع اجتماعي اصل بنيادين اجتماع است. به گزارش مهر دکتر سيدجواد طباطبايي، محقق و پژوهشگر فلسفه سياسي، عصر چهارشنبه 26 دي ماه در دوازدهمين جلسه از سلسله نشست هاي فلسفه سياسي فرانسه که در موسسه مطالعات انديشه سياسي و اقتصادي برگزار مي شود، در ادامه تشريح انديشه هاي الکسي دوتوکويل، انديشمند فرانسوي، به مجلد دوم از واپسين کتاب مهم او يعني «نظام سياسي قديم و جديد» پرداخت. دکتر طباطبايي اين جلسه را با تکرار سوانح زندگي توکويل و دسته بندي او به عنوان انديشمندي ليبرال آغاز کرد و گفت؛ توکويل که در جواني به امريکا سفر کرده بود، متوجه شد انقلاب بزرگي در حال رخ دادن است که در اروپا نيز در حال وقوع و انقلاب فرانسه بخش کوچکي از آن است و در دل آن معنا مي دهد.

وي گفت؛ او همچنين خود را ليبرال جديد مي نامد و تاکيدش بر صفت جديد به دليل اين بود که مي خواست از ليبرال هاي انقلاب فرانسه متمايز شود، زيرا ليبرال هاي فرانسوي معتقد بودند آزادي و برابري انقلاب فرانسه چندان دوام ندارد و اگرچه برابري در جامعه مدني ممکن است اما با نظر به انقلاب 1688 انگلستان، برابري سياسي شدني نيست، لذا بايد با بازگشت به گذشته به تجربه انقلاب انگلستان بازگرديم، اما توکويل معتقد بود کشوري که انقلاب کرده يک قدم جلوتر از انگلستان است و نمي تواند به عقب بازگردد و از اين حيث با ايشان متفاوت بود. مولف «مکتب تبريز» در بيان ارتباط اين انديشه با تحول بزرگي که از نظر توکويل در حال وقوع است،


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 2 بهمن1386ساعت   توسط   | 

بساط كهنه و طرح نو (قسمت دوم و پایانی)

بساط كهنه و طرح نو

(تجربه قائم مقام فراهانى و ميرزا تقى خان اميركبير در نوسازى دولت ايران)

دكتر سيد جواد طباطبايى

 

قسمت دوم و پایانی

(دكتر سيد جواد طباطبايى در ادامه تحقيقات خويش به زودى جلد دوم كتاب تأملى درباره ايران را منتشر مى كند.اين جلد به نظريه حكومت قانون در ايران ،مكتب تبريز و مبانى تجددخواهى در ايران مى پردازد.طباطبايى بخشى از اين نوشته منتشر نشده را در اختيار سياست نامه شرق قرار داده كه از ايشان تشكر مى كنيم.)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 دی1386ساعت   توسط   | 

بساط كهنه و طرح نو (قسمت اول)

بساط كهنه و طرح نو

(تجربه قائم مقام فراهانى و ميرزا تقى خان اميركبير در نوسازى دولت ايران)

دكتر سيد جواد طباطبايى

 

قسمت اول

(دكتر سيد جواد طباطبايى در ادامه تحقيقات خويش به زودى جلد دوم كتاب تأملى درباره ايران را منتشر مى كند.اين جلد به نظريه حكومت قانون در ايران ،مكتب تبريز و مبانى تجددخواهى در ايران مى پردازد.طباطبايى بخشى از اين نوشته منتشر نشده را در اختيار سياست نامه شرق قرار داده كه از ايشان تشكر مى كنيم.)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 دی1386ساعت   توسط   | 

تجديد مطلعى در مفهوم سنت

دكتر سيد جواد طباطبايى در ايران بويژه به خاطر پرداخت نظريه اى خاص درباره تاريخ معاصر ايران (كه به نظريه انحطاط معروف است) شهرت دارد. ويژگى بارز كار او تلاش براى بيانى هگلى از تاريخ معاصر ايران است. او كه تأليفاتى از قبيل «جدال قديم وجديد»، «زوال انديشه سياسى در ايران»، «مكتب تبريز» ترجمه «فلسفه ايرانى و فلسفه تطبيقى» و «تاريخ فلسفه اسلامى» اثر هانرى كربن و... را در كارنامه خود دارد، به زودى كتاب جديدى را به بازار نشر عرضه خواهد كرد و كتاب «نظريه حكومت قانون در ايران» همين روزها در دسترس عموم قرار خواهد گرفت. آنچه در پى مى آيد قسمتى از فصل پايانى كتاب مذكور است كه اندكى نيز تلخيص شده است. قسمت هاى حذف شده با «...» در متن مشخص شده اند. از دكتر طباطبايى كه اين متن را در اختيار روزنامه قرار داده اند ممنونيم.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 دی1386ساعت   توسط   | 

توکویل فيلسوف آزادی است

دکتر سید جواد طباطبایی، در سلسله دروس اندیشه سیاسی فرانسه گفت: توکویل اندیشمند آزادی است و شور آزادی را دارد.

به گزارش خبرنگار مهر، عصر چهارشنبه، پنجم دیماه، دکتر سید جواد طباطبایی، اندیشمند و محقق نظریه های سیاسی، در ادامه سلسله نشست های اندیشه سیاسی فرانسه، که از پاییز امسال در موسسه مطالعات اندیشه سیاسی اقتصادی آغاز شده است، به شرح اندیشه های الکسی دوتوکویل ادامه داد و مفردات اندیشه او را در بستر اندیشه مسیحی و غربی توضیح داد.

دکتر طباطبایی که در جلسه پیشین به اتفاقات رخ داده در زندگی سیاسی توکویل اشاره کرده بود، این جلسه سخن خود را با اشاره به حاشیه هایی که خانواده توکویل بر کتاب مهم او، «دموکراسی در امریکا» نگاشته شده است آغاز کرد و گفت: این حاشیه ها توسط دانشگاه ییل امریکایی خریداری شده و تنها در سالهای اخیر به مناسبت صد و پنجاهمین سالگرد انتشار این کتاب در فرانسه منتشر شده است و پیش از این افراد معدودی به آنها دسترسی داشتند.

مؤلف «مکتب تبریز» با اشاره به نقد پدر توکویل به اینکه در دنیا امر جدید رخ داده است و پاسخ گویی برادرش مبنی بر اینکه سخن توکویل درست است گفت: از نظر توکویل حادثه جدیدی در دنیای مسیحی رخ داده است که انقلاب دموکراتیک است والبته این حادثه در دنیاهای غیر مسیحی رخ نداده است. از نظر توکویل این اتفاق جدید برابری شرایط است که ریشه در حوادث بسیار مهم در تاریخ اندیشه مسیحی تا قرن دوازدهم دارد.

مترجم «تاریخ فلسفه اسلامی» ضمن تأکید بر اهمیت سهم مسیحیت در این تحولات، به نقش مهم سده دوازدهم میلادی به عنوان رنسانس نخست اشاره کرد و گفت: تحولات اساسی در این سده رخ دادند، بدین صورت که اشرافیت که تا آن زمان موروثی شد، از این حالت موروثی در آمد، همچنین کلیسا در کنار اشراف و در برابر دربار قرار گرفت. وی درباب نقش بسیار مهم دربار نیز تأکید کرد: دربار در توضیح تحولات اجتماعی چنان نقش اساسی داشت که در سده‌های جدید شاخه جامعه‌شناسی دربار پدید آمده است.

وی سپس به تفاوت اساسی تاریخ ایران با تاریخ مسیحیت غرب در مسئله اساسی حقوق و به وجود آمدن طبقه قاضیان در تمدن غربی پرداخت و گفت: سیاست ما با حقوق ما از اساس دو چیز متفاوت بودند و تحول اساسی که در مشروطه رخ داد، این بود که برای نخستین بار وجدان نگونبخت ایرانی که همه چیزش از هم گسیخته بود، خواست نظام حقوقی را بیرون از سیاست به درون آن منتقل کند که با مخالفت مواجه شد. از این رو یکی از مسائل اساسی تفاوت ما با غرب در تحولی است که در غرب رخ داد و توکویل نیز بر آن تاکید داشت، و آن همین نظام حقوقی بود.

دکتر طباطبایی با تأکید بر اینکه مشروطیت یکی از وجوه اولیه انقلاب دموکراتیک در جهت مشروط کردن حقوق خودکامه شاهان و دیگر گروهها بود، گفت: در تمدن اروپایی گروههای اشراف، روحانیت، سلطنت و قضاوت به دلایل (به ترتیب) موروثی، مذهبی، حکومتی و حقوقی مستقل از یکدیگر و در تعادل و مشروط کنار هم بودند و تداوم همین امر سبب تحولاتی شد که به قول توکویل همچون نیروی محرکه ای به انقلاب دموکراتیک به سبب برابری شرایط و از میان رفتن امتیازهای موروثی در سده نوزدهم منجر شد.

مؤلف «زوال اندیشه سیاسی در ایران» ، با بیان اینکه از نظر توکویل گویی مشیتی پشت این تحول تاریخ است، به توضیح عنصر مشیت در اندیشه توکویل پرداخت و گفت: توکویل اندیشمند آزادی است و چیزی که برای او مهم است، شور آزادی است، از این رو وقتی از مشیت سخن می گوید باید روشن شود که منظورش چیست، زیرا در ظاهر تناقض است و از این رو برخی از تقدیرگرایی توکویل سخن گفته اند و یا عده ای از اینکه او به دلایل مذهبی این سخن را گفته سخن رانده اند، اما در واقع چنین نیست و درک این مسئله با توجه به مطالعات توکویل از دکارت و فلسفه های جدید، ممکن است.

دکتر طباطبایی با تأکید بر اینکه سخن گفتن از این تحول جهانی، در آثار همه نویسندگان ابتدای سده نوزدهم چون مارکس و دیگران است، گفت: همه این متفکران معتقدند که این تحول ناگزیر است و دامنه آن جهان را خواهد گرفت. سخن توکویل نیز این است که این تحول جدید، نظم به ظاهر طبیعی گذشته را بر هم زده است و از این رو برای فهم آن باید علم نوآیینی بنا کرد.

مولف«جدال قدیم و جدید» ریشه های نظری این تغییر را در اندیشه های اسپینوزا پیگیری کرد و گفت: این تحولات اجتماعی و تاریخی باید با انقلابی در زمینه اندیشه نظری رخ دهد. یکی از این تحولات بسیار مهم در سنت دکارتی در اندیشه اسپینوزا رخ داد. اسپینوزا در کتاب مهم اش "اخلاق" نوشت dues sive natura یعنی «خدا یا طبیعت». او با رویکردی حلولی، به نقد الهیات مسیحی-یهودی پرداخت و خدا را بر خلاف کسانی چون لایب نیتز که رویکردی صدوری داشتند و خدا را چون ساعت سازی بیرون از طبیعت می دانستند، به داخل طبیعت برد. اسپینوزا که اندیشمند آزادی است، معتقد است که هیچ قدرتی از بیرون وجود ندارد و خدا و عالم از مجرای علل و معالیل طبیعی عمل می کند و خرافات را باید به دور ریخت.

دکتر طباطبایی پس از ذکر این مسئله مهم در اندیشه اسپینوزا گفت: اینک وقتی که خدا حال در طبیعت باشد، می‌توان قانون‌مندی‌های طبیعیت را که بر اساس قوانین علی و معلولی است شناخت، این امر در تقابل اساسی با دیدگاه قدما چون فارابی قرار دارد که رئیس مدینه فاضله را علت موجده ای بیرون از نظم اجتماع می دانستند و سعی می کردند تحول اجتماع را از طریق گونه ای شاه شناسی توضیح دهند.

وی اظهار داشت: توکویل ایستاده بر این مبنای اسپینوزایی و با توجه به اینکه علت موجده تغییرات اجتماعی در درون اجتماع و حال درآن است، این علت موجده را برابری شرایط می داند.

مؤلف «ابن خلدون و علوم اجتماعی» با نقد کسانی که سخن از جامعه شناسی فارابی یا فلسفه های مضاف می زنند، گفت: علوم اجتماعی جدید و فلسفه تاریخ از این رو در غرب امکان پذیر شد که تحولاتی چون اندیشه اسپینوزا در حوزه نظر رخ داد و هگل برای نخستین بار مسئله عقل در تاریخ را طرح کرد و یا مارکس در طرح علم تاریخش بر دوش اسپینوزا ایستاده است.

وی گفت: توکویل نیز که سخن از علم سیاست نوآیین می زند، برابری شرایط به عنوان علت موجده انقلاب دموکراتیک را امری درون تاریخ می داند که چونان مشیت عمل می کند و ضروری است.

دکتر طباطبایی در پایان گفت: ما در تاریخ خودمان، اگر از انقلاب اجتماعی و تاریخی دموکراتیک در زمان ناصرالدین شاه که همزمان با انقلاب فرانسه و انقلاب امریکا بود، قسر فرار کردیم، اما بدتر از آن انقلاب نظر را از دست دادیم و از این رو اگرچه دو بار انقلاب در عمل کردیم، اما در حوزه نظر همچنان ناکام هستیم. توکویل آگاه است که در آغاز قرن نوزدهم، گسست درعمل و نظر رخ داده است و اندیشه های فیلسوفان روشنگری اگرچه به عنوان نظریه های پیش انقلابی در به وجود آوردن آن مهم هستند، اما تغییرات پرشتاب آینده را که با برابری توده ها به شکل فزاینده ای رو به افزایش است، توضیح نمی دهند و از این نیاز به علم سیاست نوآیین جدید با ابزارها و منطق های جدید است.

 

منبع : خبرگزاري مهر

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 دی1386ساعت   توسط   | 

سیاست نزد برک فراتر از کار نظری می‌رود(مهر نيوز)

دکتر سید جواد طباطبایی، محقق و پژوهشگر برجسته علوم سیاسی، عصر روز چهارشنبه، هفتم آبانماه، در ششمین جلسه از سلسله نشستهای "انقلاب سیاسی فرانسه" به بیان اندیشه های ادموند برک پرداخت و گفت: از نظر برک سیاست فراتر از کار نظری می‌رود. علم سیاست تجربی است و غایت آن نیز تجربه است.

به گزارش خبرنگار مهر، دکتر طباطبایی بحث خود را با تکمیل سخنان جلسه قبل در مورد اندیشه های ژوزف دومسر آغاز کرد و گفت: دومسر ضد انقلابی است که از همه امکاناتی که حرف زدن اجازه می‌دهد استفاده می کند تا انقلاب فرانسه را نفی کند.

دکتر طباطبایی گفت: دومسر جمله مشهوری دارد و می‌گوید انقلاب فرانسه چیزی دارد که آن را از انقلابهای دیگر متمایز می‌کند و آن اینکه این انقلاب از بنیان بد است. وی گفت: دومسر در برابر انقلابیون استدلال می‌کند که اولاً کلمه شهروند قبلاً وجود داشته است، ثانیاً در زبان فرانسه برای کسی که خدمت بزرگی برای وطن انجام می داد، شهروند بزرگ خوانده می‌شد.

نویسنده "زوال اندیشه سیاسی در ایران" گفت: انقلابیون فرانسه تحت تأثیر روشنگری بودند و نقد دومستر نیز بر همین مبنا بود.

وی سپس به ویژگیهای قرن 18 اشاره کرد و گفت: قرن هجدهم قرن مکانیک و بحث علمی جدید بود که انسان شروع به ساختن ماشینهای کوچک اتومات کرده بود و از این رو ماشین را به دولت نیز تعمیم می‌دادند.

نویسنده "مکتب تبریز" در ادامه گفت: قرن هجدهم قرن مسافرتها نیز هست و مسیحیت متوجه شده خارج از مسیحیت ادیان دیگر نیز وجود دارند ، هر چند آنها را نادرست می‌داند و می گوید، حتی با این دینهای نادرست هم نهادها بیشتر دوام می‌آورد.

وی به تاریخ نگارش حقوق بشر و شهروند پس از سقوط زندان باستیل اشاره کرد و گفت: در حقوق بشر فرد به صرف انسان بودن حق دارد، اما کسانی چون دومستر، هگل و برک به حقوق بشر انتقاداتی دارند.

نویسنده "جدال قدیم و جدید" سپس به اندیشه‌های ادموند برک نویسنده انگلیسی پرداخت و گفت: برک در کتابی به نام "تأملاتی درباره انقلاب فرانسه" که به صورت نامه ای به یک جوان فرانسوی نگاشته شده، به بیان اندیشه‌های خود درباره انقلاب فرانسه پرداخته است. از نظر برک انقلاب مساوی با سرنگونی است و به خشونت دامن می‌زند و این امر موجب خارج از کنترل شدن امور می‌شود.

دکتر طباطبایی به بیان اندیشه‌های برک درباره سیاست و نقد او از دریافت فیلسوفان روشنگری اشاره کرد و گفت: از دید برک بر خلاف فیلسوفان روشنگری، سیاست یک بحث انتزاعی و فلسفی نیست، بلکه از تجربه می آید، موضوع سیاست مناسبات اجتماعی است، هر بحثی در مورد مناسبات قدرت در جامعه، با توجه به اوضاع و احوال و شرایط آن می‌تواند ایجاد شود.

وی گفت: از دید برک سیاست مناسباتی است که محدود به مناسبات زمان و مکان جامعه خاصی است. شرایط و اوضاع  احوال طرحی است که از یک حوزه مناسبات مدنی بیندازیم تا در شرایطی خاص می‌توان سودمند یا مدرن باشد. حسن و قبح در حوزه سیاست عقلی و ذاتی نیست.

نویسنده "ابن خلدون واندیشه اجتماعی" مفاهیم علم سیاست از دید برک را چنین تعریف کرد: از نظر برک آزادی در حوزه فردی یعنی انجام هر کاری که طبع انسان بدان میل می‌کند، اما در حوزه جمعی آزادی مساوی قدرت یا توان انجام کار است.

وی در تعریف ویژگیهای قدرت گفت: قدرت علتی است که معلولهای بسیاری می تواند بر آن مترتب شود و در هر شرایطی می‌توان از آن نتایجی گرفت، وقتی آزادی ما به قدرت تبدیل شد، باید دید که این قدرت بویژه قدرت نویافته در دست اشخاص نوخواسته چه اثراتی را ایجاد می‌کند.

دکتر طباطبایی گفت: از نظر برک صنف سوم اشخاص نوخواسته ای هستند که قدرت نویی را به دست آورده اند و ما باید ببینیم که ترکیب این مجلس چیست تا بدانیم خروجی آن چه می شود. اکثریت ایشان اهل نظر هستند و هیچکدام تجربه ای عملی از اداره امور عمومی ندارند و به همین دلیل موفق نیستند.

وی گفت: از دید برک علم سیاست، یا science of government  علم دانش نظری ماقبل تجربه و فارغ از تجربه نیست، بلکه عبارت است از علم اصلاح و تجدید حکومت و آن دانشی است تجربی و نمی شود آن را در کتاب فراگرفت. زیرا بحثی عملی است و ارتباطی با عالم نظر ندارد. غایت آن نیز تجربه است.

نویسنده "دیباچه ای بر نظریه انحطاط" در پایان به انتقادهای برک به اعضای مجلس انقلاب فرانسه اشاره کرد و گفت: به عقیده برک ایشان خیال پردازند واز واقعیت امور اطلاعی ندارند، به گونه ای که در فضایی گسترده خیالهای واهی آنها را هدایت می‌کنند. از نظر برک کار مجلس اول این است که خیال واهی در مردم به علت عدم ارائه راه حل امور ایجاد کند، چون سرشت امور را نمی‌شناسد.

 
+ نوشته شده در  یکشنبه 11 آذر1386ساعت   توسط   | 

سنت‌مدار بودن با سنتی بودن متفاوت است (مهر نیوز)

دکتر سید جواد طباطبایی، نویسنده و محقق برجسته علوم سیاسی عصر چهارشنبه این هفته در جلسه پنجم از سلسله درسهای فلسفه سیاسی فرانسه در موسسه مطالعات علوم سیاسی به معرفی یکی از اندیشمندان مهم دوران انقلاب فرانسه یعنی ژوزف دومسر پرداخت و و او را نه سنتی که سنت‌مدار خواند.

به گزارش خبرنگار مهر، دکتر طباطبایی در ابتدا میان سنت‌مداران و سنتیها تمایز گذاشت و گفت : انسان سنتی هنوز در چارچوب نظام سنتی خود باقی مانده است و آشنایی با نظام جدید ندارد، در حالی که فرد سنت‌مدار با توجه به جریانات تن داده و خود را در آن تعریف می‌کند، اما معتقد است که دنیای جدید به بیراهه رفته است و از دیدگاه سنت، تجدد قابل نقد است و میل شدید به بازگشت به دنیای سنتی دارد.

وی در ادامه ژوزف دومسر را به این معنا سنت‌مدار خواند و گفت : دومسر از مخالفان سرسخت انقلاب فرانسه بود که رساله‌ای  در مذمت انقلاب به نام "تأملاتی درباره فرانسه" نوشت. او در مرز میان سوئیس و فرانسه زندگی می‌کرد که تحت حکومت ایتالیا بود. او در این کتاب می‌خواهد نشان دهد که فرانسه دچار یک شر اساسی است که یکی از آنها انقلاب است.

نویسنده "دیباچه بر نظریه انحطاط" که جلسات پیش به اهمیت روبسپیر در تاریخ انقلاب فرانسه اشاره کرده بود، دومسر را در رادیکال بودن با روبسپیر مقایسه کرد و گفت: دومسر اهل الاهیات مسیحی است و می‌خواهد از نگاهی کاتولیکی به نقد انقلاب فرانسه بپردازد، همانطور که ادموند برک از زاویه مذهب پروتستان این کار را می کند. دومسر معتقد است از زمانی که از صراط مستقیم کلیسای روم پا را فراتر گذاشتیم، دچار بیراهه شدیم.

نویسنده "زوال اندیشه سیاسی در ایران" گفت: دومسر در این کتاب انقلاب فرانسه را معجزه‌ای الهی می‌خواند که خداوند از طریق مشیت خود در جریان امور فرانسه و روابط علی دستکاری کرده است. او می‌گوید که مشیت الهی خواستار انقلاب بود، زیرا مردم گناهکار بودند و مشیت الهی از طریق انقلاب آنها را تنبیه کرد.

دکتر طباطبایی در ادامه به دیدگاه جبرگرایانه دومسر اشاره کرد و گفت: از نظر دومسر انقلاب فرانسه با اراده الهی و از مجاری انسانی صورت می‌گیرد، این مجاری در حوزه نظر روسو و در حوزه عمل روبسپیر هستند. او معتقد است که تحول در روابط و مناسبات اجتماعی نیست که موجب انقلاب می‌شود، بلکه چیزی به نام روحیه انقلابی و ایمان انقلابی بود که انقلاب اتفاق افتاد.

نویسنده "مکتب تبریز" درادامه گفت : طرف اصلی دومسر دایره‌المعارف نویسان هستند که خود به دست انقلاب از بین رفتند. او با دیدگاهی اشرافی مردم را جاهل و نادان می‌داند و معتقد است که این جهل ایشان سبب می‌شود که کارها مطابق مشیت پیش رود. او معتقد است در بی‌نظمی انقلاب نظمی است که مشیت الهی است.  دومسر از انقلاب سلطنت‌طلبانه صحبت می‌کند، اما می‌گوید آن دفعی نخواهد بود، زیرا از نظر او هر انقلاب دفعی نتایجی مشابه انقلاب اول دارد. دومسر تاریخ را عرصه جنگ می‌داند و معتقد است که لحظات صلح و آرامش، متارکه و توقف کوتاهی در فاصله دو جنگ است و بنابر این اصل در تاریخ بر جنگ است.

وی سپس به دیدگاه دومسر در مورد تاریخ تأکید کرد و گفت: دومسر معتقد است که چون دامن انسان به گناه‌آلوده شده، جنگ نتیجه منطقی این گناه اولیه است و از این حیث دومسر بر خلاف کسانی چون لایب‌نیتس است که همه چیز را خوب می‌دانند و معتقد است که عالم شر محض است. دومسر علیرغم مخالفت با روسو، همچون او معتقد است که جمهوری در فرانسه شدنی نیست. همچنین جالب است که روسو با همه مخالفتهایش با روشنگری، همچون نویسندگان روشنگری در مورد فرانسه می‌نویسد.

وی در پایان گفت : دومسر با اعتقادی کاتولیکی شدید، بسیار به عهد عتیق علاقمند است ، چون مجازاتی که دومسر طرح می‌کند، با عهد عتیق سازگارتر است. 

 

منبع : خبرگزاری مهر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 آذر1386ساعت   توسط   | 

زندگی نامه سید جواد طباطبایی به روایت خودش (گفتگو با هفته نامه شهروند امروز)

□ آقای طباطبايی،‌ در آغاز اين گفت‌وگو و پيش از بحث درخصوص برخی زوايای انديشه و نگاه شما، بد نيست اگر کمی از زندگی خودتان بگوييد. من تاکنون نديده‌ام که شما جايی در اين خصوص نوشته يا صحبت کرده باشيد و بنابراين اگر موافقيد کمی از زندگی شخصی و دوران جوانی‌تان بگوييد.
از نوجوانی، خواندن و نوشتن و کمی هم يادداشت برداشتن را آغاز کردم و در حداقل اين ۴۰ سال زندگی‌ای که با خواندن و نوشتن همراه بوده از بلندی و پستی‌های بسياری عبور کرده و شرايط متفاوتی را پشت‌سر گذاشته‌ام. مثل همه ايرانی‌ها اولين تمايلات من هم، ادبی و عرفانی بوده است و البته نه دينی. در خانواده‌ای به دنيا آمدم که از نظر دينی، آزادی کامل وجود داشت و بنابراين من برای يک زندگی دينی و متدين بودن هيچگاه تحت فشار نبودم. در آغاز جوانی از طريق ادبيات عرفانی بود که گرايشی به سمت مطالعه دين و نگاه دينی پيدا کردم. بدين ترتيب بر خلاف اکثر ايرانی‌ها که از طريق مناسبات و اعتقادات خانوادگی تعلق‌خاطر يا علاقه به دين پيدا می‌کنند، دين برای من يک کشف شخصی و برآمده از علاقه‌ام به ادبيات بود. گمان می‌کردم که برای فهميدن ادبيات در ايران بايد دين را نيز شناخت. هنوز هم بر اين گمانم که دين نقش مهمی در شکل‌دهی به فرهنگ و تمدن ايرانی داشته است و البته اين مسئله به ايران هم اختصاص ندارد و در اروپا هم برای فهميدن ادبيات و علوم امروزين بايد دين را شناخت.
تا زمانی که تحصيلات را تمام کردم به تدريج علاقه‌ای هم به فلسفه در من پديد آمد و از عرفان به فلسفه اسلامی گرايش پيدا کردم. شروع به مطالعه برخی متون فلسفی کردم و در تبريز و تهران نيز اساتيدی برای خودم پيدا کردم. يک ذره فقه و يک مقدار اصول هم البته در کنار اين فلسفه اسلامی مطالعه می‌کردم. اما تعلق خاطرم بيشتر به سمت فلسفه اسلامی بود و بنابراين، هم ادبيات و هم عرفان را ترک گفتم. از اوايل دهه
۴۰ دانشجوی دانشگاه تهران شدم. در آن زمان و در آن دوران بحرانی، دانشگاه کانون تحولات بسيار اساسی با گرايش‌های فکری بسيار متنوع بود. علاقه من به فلسفه اسلامی باعث شد که نتوانم با هيچ‌يک از گرايش‌های سياسی روز در دانشگاه چه جريان‌های اسلامی و چه جريان‌های مارکسيستی، احساس نزديکی برقرار کنم و بنابراين بيرون از حوزه جريان‌های مسلط در دانشگاه باقی ماندم. در اين زمان در کنار مطالعه فلسفه اسلامی علاقه جدی به مطالعه فلسفه غربی پيدا کردم و در همان سال‌های اواسط دهه پنجاه به سمت خواندن «هگل» گرايش پيدا کردم. به سربازی و سپس به پاريس رفتم و حالا دو سه مسأله برايم مهم بود. اول می‌خواستم هگل را به صورت جدی دنبال کنم و از طرف ديگر به جريان‌های فکری جديد و دنبال کردن آنها هم علاقه پيدا کرده بودم. منتها هگل برای من يک محوريت داشت و بنابراين تمام اتفاقات بعدی برای من حول محور تفکر هگل روی داد. به عنوان مثال برای اينکه بفهمم هگل چه می‌‌گويد صبح سر کلاس يکی از بزرگترين مارکسيست‌های آن زمان می‌رفتم و بعدازظهر هم به حوزه علميه يسوعی‌ها می‌رفتم....................


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 9 شهریور1386ساعت   توسط   | 

اولويت‌هاي كار علمي بر كار روشنفكري (گفتگو با روزنامه اعتماد ملی)

با او درباره كارهايش گفت‌وگو كرديم كه سال‌هاست به آن مشغول است. همانطور كه خودتان هم در كتاب <مكتب تبريز> اشاره كرده‌ايد، بحث از انحطاط سابقه بيش از 100 سال در ايران دارد، در مكتب تبريز مشخصا به آقاخان كرماني اشاره كرده‌ايد يا پيش از آن عباس ميرزا بوده كه به اين موضوع پرداخته است. پرسش اين است كه بحث از انحطاط يا پرسش از انحطاط، از آن اوايلي كه شروع شده تا روزگار ما كه شما داريد پيگيري‌اش مي‌كنيد، چه مسيري را از سرگذرانده؟ چه تفاوتي الان نسبت به آن دوره به وجود آمده است؟

ترديدي نيست كه من دهه اي پيش كه كارهاي مقدماتي كتاب ديباچه‌اي بر نظريه انحطاط ايران، را شروع كردم از برخي از وجوه اين بحث اطلاع كاملي نداشتم. يا بهتر بگويم نمي‌دانستم كه اين بحث سابقه‌اي طولاني در ميان روشنفكران ايراني داشته است. پس از انتشار كتاب من كتابي از دكتر رحمانيان كه در آن زمان استاد دانشگاه تبريز بود به دستم رسيدكه به تفصيل سابقه صد و پنجاه ساله اين بحث را مورد بررسي قرار داده بود. به نظر مي‌رسد كه ايرانيان كمابيش از زمان اصلاحات زمان عباس ميرزا متوجه اين مساله شده بودند و اين كه عباس ميرزا دستور داد، كه تاريخ ادوارد گيبون انگليسي را درباره <انحطاط و سقوط امپراتوري رم> ترجمه كنند كه يكي از كارهاي مهم در اين زمينه است، نشانه توجه به همين بحث است. مي‌دانيم كه عباس ميرزا دستور داد گزارش راهب لهستاني كروسينسكي ازسقوط اصفهان را با عنوان عبرت نامه از تركي عثماني به فارسي ترجمه كنند كه شرحي از انحطاط و سقوط حكومت صفوي است. اين ترجمه‌ها نشان مي‌دهند كه تصوري اجمالي از اين بحث در ميان نخبگان آغاز دوره قاجار پيدا شده بود. بحث من البته كمابيش متفاوت است. متقدمان بيشتر بحث روشنفكري در انحطاط ايران كرده بودند بحث من تحقيق تاريخي است و در قلمرو آن چيزي قرار مي‌گيرد كه در تاريخ‌نويسي جديد آن را در تاريخ مفهومي مي‌نامند. در واقع من كوشش كرده‌ام بحث نظري بكنم و امكان كاربرد برخي از مفاهيم و مقولات جديد تاريخ‌نويسي اروپايي را تاريخ ايران مورد بررسي قرار دهم. عمده كار من به تاريخ مفاهيم و تحول مفاهيم مربوط مي‌شود، يعني از اين زاويه بحث مي‌كنم كه چگونه اين مفاهيم متحول شدند و در دوره‌اي از مضمون خود خالي شدند. به نظر من اين خالي شدن مفاهيم از مضمون آن‌ها ما را از پايگاه نظري محروم كرد و موجب شد نتوانيم دريافتي علمي از مسائل تاريخ ايران داشته باشيم و نتوانيم تاريخ خودمان را بنويسيم. بديهي است كه ملتي كه نتواند تاريخ خود را بنويسد يا بد بنويسد، لاجرم مشكلات تاريخي اساسي پيدا مي‌كند، همانطور كه ما در سده‌هاي اخير، از دوره صفوي به اين طرف، چنين وضعي داشته‌ايم. وضع ما در سده‌هاي اخير مبين نوعي آگاهي كاذب يا نوعي عدم خودآگاهي يك ملت نسبت به خود است........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 9 شهریور1386ساعت   توسط   |